تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
نيكوست هواخواه گل روى تو بودن * با رغم تو بردن و ناز تو كشيدن دل باختن و عاشق دلجوى تو بودن * جان دادن و پيمانهء وصل تو كشيدن
* * *
از شورش اين عشق خروشنده شب و روز * در خانهء دل شورشى انگيخته دارم من عاقبت از شعله اين آتش جانسوز * بگدازم ، و تاب غم هجر تو ندارم
* * *
گر زادهء زرتشتيم اى دختر ترسا * باكى نبود چون توام آتشكده باشى خورشيد ندارد ز تو اى سيمبر ، الا * فرقى كه تو از غرب جهان سر زده باشى
* * *
آن قامت موزون تو كز چشم بد ايمن * بربود بيك‌باره ز دل صبر و قرارم آماج ملامت شوم از ديده اگر من * بر صفحهء دل نقش جمالت نه نگارم
* * *
هنگام بهار است و گل و لاله دميده * اى غنچه كجائى كه دمى با تو نشينم خواهم كه خزانِ گل هستى نرسيده * خندان شوى و من گل وصل تو بچينم
* * *
در كوى من آئى و خبر باز نگيرى * ز آن فتنه كه بر پا شود اندر سر كويت اين هديهء عشق از من دلداده پذيرى * يك بوسه ببخشى به من از نوگل رويت
* * *
من پاى نهم از سر تسليم بدامت * تا گر گذرى عاشق افتاده ببينى اين عشق كز آن هستى من سوخت حرامت * گر يار دگر جز من دلداده گزينى
* * *
ز انديشهء تو من همه‌شب در تب‌وتابم * تا باز دمد صبح و تو باز آمده باشى يك‌لحظه بسر نگذرد انديشهء خوابم * شايد كه تو در خانه فراز آمده باشى
* * *
زيبا صنم آن‌گونه كه انديشه پسندد * نقاش طبيعت ز تو كرده است پديدار آن‌كس كه تو را بيند و دل بر تو نبندد * شاد است كه چون من بغمت نيست گرفتار