تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
مهر نقش قدم همت « جويا » باشد * چتر شاهنشهى فقر بود بر سر ما
* * *
سينهء صد چاك مانند قفس داريم ما * نالهء پهلو شكافى چون جرس داريم ما زندگانى در گرفتاريست ما را چون حباب * از قفس گوييم « جويا » تا نفس داريم ما
* * *
دل عاشق ز فغان سير نگردد هرگز * جرس از ناله گلوگير نگردد هرگز نرود از دل « جويا » هوس لعل لبش * چشم پيمانه ز مى سير نگردد هرگز
* * *
جمله عالم را هويدا كرد عشق * آنچه پنهان بود پيدا كرد عشق عقل را در شهربند غم گذاشت * عيشها در كوه و صحرا كرد عشق آسمان را از شفق در خون نشاند * دست خونريزى چو بالا كرد عشق حسن معنى را ز دلها جلوه داد * خاك را آيينه‌سيما كرد عشق درد و سوز و زخم و داغ سينه را * از براى ما مهيّا كرد عشق با خس و خار آتش سوزان نكرد * آنچه « جويا » با دل ما كرد عشق
* * *
در راه شوق جانان عزم سفر مبارك * بر فوج غم دلم را فتح و ظفر مبارك بستم ميان همّت « جويا » به سير لاهور * اميد وصل يار نازك‌كمر مبارك
* * *
تبسم خانه‌زاد آن لب كم‌گوست مىدانم * ملاحت از نمك‌پرورده‌هاى اوست مىدانم وفا از دور گردان نگاه او بود « جويا » * تغافل پيشهء آن نرگس جا دوست مىدانم
* * *
بس‌كه جا كرده‌ست مهرت در سراپاى تنم * ريشهء نخل محبت گشته رگهاى تنم عمرها شد در لباس نيستى آسوده‌ام * كى به دام پيرهن افتاده عنقاى تنم
* * *