من كه اللهم خلّد در قلم آوردمى * بازگو تا چون نويسم اين زمان طاب ثراه
تا محقق گشت بر كتّاب عالم اين خبر * از زبان كلكها نامد برون جز آه و آه
تا به توقيع اجل شد نامهء عمرش سجل * حال من چون خط پريشان گشته خط اينك گواه
نسخ و تعليق از غبار غم نسازد چهره پاك * چون نخوانندش دگر هرگز به نزد پادشاه
مىنوشتم صفحهيى از جنگ برگشت آن ورق * مىكنم صد صفحه را اكنون ز دود دل سياه
باغ شد بىآب گويى رفت آب از جو مگر * سروها را خواهم آبى دادن از خون جگر
گر سيه پوشند خلق از ماتم سلطان رواست * جمله در آب سيه غرقند ، خاص اهلقلم
چون نويسم فصل از باب غم او در كتاب * سرخ گردد باب و فصلش ز اشك چشمم دمبهدم
گشته خم قدِّ من از درد شهنشه هرگهى * در قلم آرم الف دالى شود خم چون قدم
گر گلى كم شد ز گلزار جهان آخر چه شد * ور ز درج سلطنت كم شد درى زين هم چه غم
آفتاب دولت سلطان اعظم شاهرخ * باد بر خلق جهان تابنده از لطف و كرم
شد علاء الدوله را در سايهء اين پادشاه * شادمانى بخش چون هستند با اخوان بهم
از براى حرمت روح شهنشاه جهان * بيش دارى حرمتم شاها گر از اقران كمم
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 286
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٢٨٦