تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
تو را داده‌ست دست شوق بر باد * مرا كنده‌ست سيل اشك ، بنياد تو را گرديد جاى آتش ، مرا آب * تو ز آسايش برى گشتى من از خواب ز بس كانديشه‌هاى خام كردى * مرا و خويش را بدنام كردى از آن روزى كه گرديدى تو مفتون * مرا آرامگه شد چشمهء خون تو اندر كشور تن پادشاهى * زوال دولت خود چند خواهى چرا بايد چنين خودكام بودن * اسير دانهء هر دام بودن شدن هم‌صحبت ديوانه‌يى چند * حقيقت جستن از افسانه‌يى چند ز بحر عشق موج فتنه پيداست * هرآن‌كاو دم ز جانان زد ز جان كاست بگفت اى دوست تير طعنه تا چند * من از دست تو افتادم در اين بند تو رفتى و مرا همراه بردى * به زندان خانهء عشقم سپردى مرا كار تو كرد آلوده دامن * تو اول ديدى ، آنگه خواستم من به دست جور كندى پايه‌يى را * در آتش سوختى همسايه‌يى را مرا در كودكى شوق دگر بود * خيالم ز اين حوادث بىخبر بود نه مىخوردم غم ننگى و نامى * نه بودم بستهء بندى و دامى تو را تا آسمان صاحب‌نظر كرد * مرا مفتون و مست و بىخبر كرد شما را قصه ديگرگون نوشتند * حساب كار ما با خون نوشتند ز عشق و وصل و هجر و عهد و پيوند * تو حرفى خواندى و من دفترى چند هرآن گوهر كه مژگان تو مىسفت * نهان با من ، هزاران قصه مىگفت مرا سرمايه بردند و تو را سود * تو را كردند خاكستر ، مرا دود بساط من سيه ، شام تو ديجور * مرا نيرو تبه گشت و تو را نور تو ، وارون‌بخت و حال من دگرگون * تو را روزى سرشك آمد ، مرا خون تو از ديروز گويى ، من از امروز * تو استادى در اين ره من نوآموز تو گفتى راه عشق از فتنه پاك است * چو ديدم ، پرتگاهى خوفناك است تو را كرد آرزوى وصل خرسند * مرا هجران گسست از هم ، رگ و بند مرا شمشير زد گيتى تو را مشت * تو را رنجور كرد ، اما مرا كشت اگر سنگى ز كوى دلبر آمد * تو را بر پاى و ما را بر سر آمد
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 261 | عزيز دولت آبادى