تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
عقل دورانديش با دل هرچه گفت * گوش داد و جمله را بشنيد و رفت تلخى و شيرينىِ هستى چشيد * از حوادث باخبر گرديد و رفت قاصد معشوقه بود از كوى عشق * چهرهء عشاق را بوسيد و رفت اوفتاد اندر ترازوى قضا * كاش مىگفتند چند ارزيد و رفت

( ذرّه )

شنيده‌ايد كه روزى به چشمهء خورشيد * برفت ذرّه به شوقى فزون به مهمانى نرفته نيم‌رهى ، باد سرنگونش كرد * سبك‌قدم نشده ، ديد بس گران‌جانى گهى ، رونده سحابى گرفت چهرهء مهر * گهى ، هوا چويم عشق گشت طوفانى هزار قطرهء باران چكيد بر رويش * جفا كشيد بس ، از رعد و برق نيسانى هزار گونه بلندى هزار پستى ديد * كه تا رسيد به آن بزمگاه نورانى نمود دير زمانى به آفتاب نگاه * ملول گشت سرانجام ز آن هوسرانى سپهر ديد و بلندى و پرتو و پاكى * بدوخت ديدهء خودبين ز فرط حيرانى سؤال كرد ز خورشيد كاين چه روشنى است * در اين فضا ، كه تو را مىكند نگهبانى به ذرّه گفت فروزنده مهر ، كاين رمزيست * برون ز عالم تدبير و فكر امكانى به تخت و تاج سليمان چه‌كار مورچه را * بس است ايمنى كشور سليمانى