عقل دورانديش با دل هرچه گفت * گوش داد و جمله را بشنيد و رفت
تلخى و شيرينىِ هستى چشيد * از حوادث باخبر گرديد و رفت
قاصد معشوقه بود از كوى عشق * چهرهء عشاق را بوسيد و رفت
اوفتاد اندر ترازوى قضا * كاش مىگفتند چند ارزيد و رفت
( ذرّه )
شنيدهايد كه روزى به چشمهء خورشيد * برفت ذرّه به شوقى فزون به مهمانى
نرفته نيمرهى ، باد سرنگونش كرد * سبكقدم نشده ، ديد بس گرانجانى
گهى ، رونده سحابى گرفت چهرهء مهر * گهى ، هوا چويم عشق گشت طوفانى
هزار قطرهء باران چكيد بر رويش * جفا كشيد بس ، از رعد و برق نيسانى
هزار گونه بلندى هزار پستى ديد * كه تا رسيد به آن بزمگاه نورانى
نمود دير زمانى به آفتاب نگاه * ملول گشت سرانجام ز آن هوسرانى
سپهر ديد و بلندى و پرتو و پاكى * بدوخت ديدهء خودبين ز فرط حيرانى
سؤال كرد ز خورشيد كاين چه روشنى است * در اين فضا ، كه تو را مىكند نگهبانى
به ذرّه گفت فروزنده مهر ، كاين رمزيست * برون ز عالم تدبير و فكر امكانى
به تخت و تاج سليمان چهكار مورچه را * بس است ايمنى كشور سليمانى