تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
و در جايى باز از تبريز چنين نام مىبرد :
اى رفيقى كه در زمانه نزاد * مادر دهر چون تو آزاده در همه شهر و ملكت تبريز * نيست همچون تو آدميزاده ز كرم حال اين رهى بنگر * كه چسان كارش مشكل افتاده
و در جايى گويد :
زند بر روضهء فردوس طعنه ملكت تبريز * بعهد دولت‌شه ناصر الدين شاه ملك‌آرا
ايضا
سپس از ماه بهمن چون مه اسفنديار آمد * به شهر كهنهء تبريز از نو شهريار آمد وليعهد خديو ملك ايران ناصر الدين شاه * كه رايش همچو دينش بس متين و استوار آمد براى پيشوازى از سوى تبريز عشرت‌خيز * زن و مرد و جوان و پير ، بيرون از شمار آمد
ص 255 - 254 باز گويد :
دلا برخيز و استقبال جانان كن كه جان آمد * بجان مانند كردم تا بدانى دل‌ستان آمد سحرگه هاتفى ديدم ندا مىكرد از گردون * كه ماه آسمان ديشب به آذربايجان آمد
در چند جا عبارات تركى به كار برده است :
گاو گردون را يا رب به درد شير كزو * اين همه ناز بما از كپك اوغلى كپك است
ص ( 82 ديوان ) و در جايى خود را عراقى مىخواند و مىگويد :
نه ز اهل مناجاتم و نه ز اهل خرابات * فارغ منم از كشمكش كشف و كرامات . . . زين بيش اگر گويم ترسم كه بگويند * تركان ، كه قميش قويمه عراقى بحجامات
ايضا
گذرى گر بسر كوى تو افتد بازم * سر و جان را بسر و پاى تو از دل بازم نيست در خطهء تبريز نگارى چون تو * هم مگر بخت كشد رخت سوى شيرازم
ص 91 از غزلهاى اوست :
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 214 | عزيز دولت آبادى