تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
غزل‌سرائى من در هوى و عشق بتى است * كه نيستش بجهان در جمال و حسن همال من از تمام جهان بسته‌ام نظر كه كسى * مرا نگويد كز اصفهان بود دجال
( ص 32 ديوان ) و در جايى خطاب به عم‌زادهء خود گويد كه من بهواى تو كه مقيم اصفهانى ، گاهى به اصفهان مىآيم .
ايا ز روى تو گلشن فضاى اصفاهان * و يا ز راى تو روشن هواى اصفاهان براى اينكه تو دارى در اصفهان مسكن * كند دل من گه‌گه هواى اصفاهان ز من بگو به محمد على بن صادق * كه اى بدستم بسته حناى اصفاهان به ياد دارى آن روزها كه در تبريز * همىسرودى جانم فداى اصفاهان چه شد كه ايدون از اصفهان شدستى سير * ز دست مردم ناخوش لقاى اصفاهان قسم به جان تو و احمد و حسن كه مرا * نمانده است نظر در قفاى اصفاهان مگر براى سماعيل و عابدين و تقى * كه هر سه را ، ندهم در بهاى اصفاهان خوش آن زمان كه محمد زمان شيرازى * ز دست تار تو بشكست پاى اصفاهان ز بو سليك وز هادى و زابل و غزال * به بست حنجرهء عود و ناى اصفاهان
در ديوان اشعرى به شاعرى بنام انجم برمىخوريم :
انجم اى شاعر بديع سخن * كه مديح است در جهان فن تو . . .
ص 413 در جايى نيز از شاعرى سرير تخلص ياد مىكند :
سريرا صرير قلم گوش كن * مى وحدت از جام جم نوش كن مگو مدح آن‌كس كه ممدوح نيست * مسوزان ته شمع ، خاموش كن
ص 113 و جايى هم ميرزا محمد على سروش را مخاطب قرار داده گويد :
سروش اى سزاوارتر نكته‌دانى * ز من بشنو اين نكته را گر توانى . . .
ص 7 در توصيف ميرزا محمد حسن زنوزى :
حبيب من حسن نام حسن‌رو * شنو اين نكته زين مرد سخن‌گو
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 213 | عزيز دولت آبادى