سرو جان گر طلبد يار شود با مقدار * ور نه بر اين دو نگويند كه مقدارى هست
عاشق آنست كه ناگفته به جانان جان داد * آن نه عشق است گرش حاجت اظهارى هست
او ديوانى دارد كه بين سالهاى 1273 و 1286 گردآورى نموده است .
( تراجم الرجال ، ج 1 ، 398 - مفاخر آذربايجان ، ج 3 ، ص 1422 )
سرشار قراجهداغى
نجفقلى سرشار برادر مصطفى قلى خان حاكم قراجهداغ و پسر كاظم خان است كه از جملهء اعاظم امراى ايران بشمار مىرفت « 1 » صاحب نگارستان دارا نوشته است كه سرشار طبعى سخى و قلبى فسيح و دستى باذل داشت و از صاحبدلان عاقل و اميران كامل بود و به طلاقت لسان و فصاحت بيان از همگنان ممتاز و در ثبات آشنايى و صدق و صفا در ميان اقران سرافراز ، مرزبانى فهيم و اميرى دلير و پايمرد و دستگيرى و كارگزارى وفادار و غمگسار بود .
برادرش از رشادت او انديشهمند گشت . . . و او را به حبس قلعهء شوشه به دست ابراهيم خليل خان افكند « 2 » و او مدتى در آن قلعه زار و مستمند بود . بعد از وفات برادر و خلاصى از شور و شر به خدمت خاقان مغفور محمد شاه پيوست و آن حضرت . . . اراده داشت كه او را امير بار نمايد بعضى از امرا چندان بدگويى و سعايت كردند كه خاقان مغفور در شهر مراغه او را حبس فرمود و با عيال و اطفالش به دست احمد خان مقدم حاكم مراغه سپرد پس از روزگارى اندك چشمش را به گزلك از چشمخانه حك كردند و او در قراجهداغ از هلاك رسته نانى به خون دل مىخورد چنانكه اين قطعهء او از حال و كارش خبر مىدهد :
قضا چون نقش هستى با قلم كرد * برات گنج غم بر من رقم كرد
بهجا هم گه رسانيد از ته چاه * به خاكم گاه چون نقش قدم كرد
هامش
( 1 ) - ر ك : مجمل التواريخ گلستانه ، ص 160 - 161 - لغتنامهء دهخدا
( 2 ) - براى اطلاع بيشتر از اخبار ابراهيم خليل خان به روضة الصفاى ناصرى 9 / 297 و لغتنامهء دهخدا 1 / 258 مراجعه شود .