گفته است :
ز هجرت بود با عين و الف ، ذال * سهشنبه آخر صيف اول سال
( 771 )
به نوشتهء مرحوم تربيت يگانه نسخهء اين منظومه در كتابخانهء اياصوفيا تحت شماره 3335 موجود و اشعار زير از مقدمهء آن منظومه است .
در آن موضع كه دايم بود آباد * يكى ديدم ز فرزندان فرهاد
اگر هشيار مىگشتى و گر مست * كتابى داشتى پيوسته در دست
در او گفته حكايتهاى فرهاد * كه ميلش با گلستان از چه افتاد
نوشته قصّهء شيرين تمامى * نه بر وجهى كه مىگويد نظامى
نموده حال فرهاد آنچه ديده * وز آن پس حال فرزندان و دوده
كه بوده هريكى استاد كارى * ز هريك بازمانده يادگارى
هنرهايى كز ايشان داستان است * يكى ز آنها دزِ شاه اخسِتان است
گلستان شماخى را دزى هست * كه روييندز نمايد پيش او پست
بر او از سنگ ديدم صورتى چند * به خوبى در جهان بىمثل و مانند
فراز باره صورت كرده از سنگ * به دو يكباره برده آب ارتنگ
شنيده يكبهيك استاد از استاد * كه هست افكار فرزندان فرهاد
به باكو هم دزى دريا گرفتهست * دز نو شهر كآب آنجا گرفتهست
دگر رعنا و زيبا دستكارى * كه ماند از كارِ ايشان يادگارى
به گورستان باكو گنبدى هست * زند هركس كه بيند دست بر دست
به صنعت گنبدى را بركشيده * كه مثلش گنبدى گردون نديده
به هم آورده او دز را به طرزى * كه پيدا نيست كآنجا هست درزى
قلندروار پير ژندهپوش است * ز پير كلكلى پير خموش است
كلاه بيست تركى بر سر اوست * مرقّع خرقهء خوش در بر اوست
به شكل خربزه شيرينكلاهى * هلالى چند پيدا كرده ماهى
به هرجا كار ايشان را شنيدم * و ليكن شرح آن كردم كه ديدم
چو اين افسانه را خواندم ز دفتر * به خوبى دلپسند آمد سراسر