تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
گفته است :
ز هجرت بود با عين و الف ، ذال * سه‌شنبه آخر صيف اول سال
( 771 ) به نوشتهء مرحوم تربيت يگانه نسخهء اين منظومه در كتابخانهء اياصوفيا تحت شماره 3335 موجود و اشعار زير از مقدمهء آن منظومه است .
در آن موضع كه دايم بود آباد * يكى ديدم ز فرزندان فرهاد اگر هشيار مىگشتى و گر مست * كتابى داشتى پيوسته در دست در او گفته حكايتهاى فرهاد * كه ميلش با گلستان از چه افتاد نوشته قصّهء شيرين تمامى * نه بر وجهى كه مىگويد نظامى نموده حال فرهاد آنچه ديده * وز آن پس حال فرزندان و دوده كه بوده هريكى استاد كارى * ز هريك بازمانده يادگارى هنرهايى كز ايشان داستان است * يكى ز آنها دزِ شاه اخسِتان است گلستان شماخى را دزى هست * كه رويين‌دز نمايد پيش او پست بر او از سنگ ديدم صورتى چند * به خوبى در جهان بىمثل و مانند فراز باره صورت كرده از سنگ * به دو يكباره برده آب ارتنگ شنيده يك‌به‌يك استاد از استاد * كه هست افكار فرزندان فرهاد به باكو هم دزى دريا گرفته‌ست * دز نو شهر كآب آنجا گرفته‌ست دگر رعنا و زيبا دستكارى * كه ماند از كارِ ايشان يادگارى به گورستان باكو گنبدى هست * زند هركس كه بيند دست بر دست به صنعت گنبدى را بركشيده * كه مثلش گنبدى گردون نديده به هم آورده او دز را به طرزى * كه پيدا نيست كآنجا هست درزى قلندروار پير ژنده‌پوش است * ز پير كلكلى پير خموش است كلاه بيست تركى بر سر اوست * مرقّع خرقهء خوش در بر اوست به شكل خربزه شيرين‌كلاهى * هلالى چند پيدا كرده ماهى به هرجا كار ايشان را شنيدم * و ليكن شرح آن كردم كه ديدم چو اين افسانه را خواندم ز دفتر * به خوبى دلپسند آمد سراسر
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 57 | عزيز دولت آبادى