تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
دارد كه چند بيتى از آن براى نمونه نقل مىشود .
باز بخت خفته‌ام بيدار شد * طاير طبعم پىِ گفتار شد باز مكتوبى ز جانانم رسيد * جذبه‌يى اندر دل‌وجانم رسيد اى جمالت مطلع شمس و قمر * وى جلالت فوق ادراك بشر اى جلال الدّين شهِ گردون سرير * وى به غم ، درماندگان را دستگير جود تو عام است و احسانت تمام * ريزه‌خوار خوان فيضت خاص و عام « طاير » درمانده را اى ذو الكرم * وارهان از دست نفس بدشيم
شرح حال طاير را فرزندش : شادروان احمد ضياء به منظور درج در مقدمهء ديوان غزليات وى به قلم آورده و آن در جلد اوّل « تذكرهء شعراى آذربايجان » تأليف آقاى محمد ديهيم عينا نقل شده است . قسمتى از آن بدين شرح است : مرحوم طاير پس از تأسيس مدرسه صادقيه جهت تدريس علوم متداوله به زبان ساده و عامه‌فهم مبادرت به تدوين كتابى بنام مجمع الفنون نمود كه در اين كتاب مطالب درسى معمول را از زبانهاى عربى و فارسى به صورت نظم به تركى درآورده است كه شامل نصاب الصبيان ، آئين نامه‌نگارى و قولنامه‌نويسى و احكام دينى و حساب و مجموعه‌اى از نمونه‌هاى زمانهاى گذشته است . تخلص او در اين كتاب سالك آستارايى - الجيلانى مىباشد ! اما مهمترين موضوعى كه چهره ادبى طاير را بما مىشناساند و او را تا حد يك شاعر عارف معرفى مىكند غزليات شيوايى است كه از ايشان به يادگار مانده است . او وقتى به توحيد با ديدى عارفانه مىنگرد به اجسام هويّت تازه‌اى مىبخشد و تمام عناصر طبيعت را لبريز حيات مىسازد :
شكر خداست ميوه باغ بيان ما * برگ شكوفه است زبان در دهان ما از حسرت نظاره در اين باغ سوختيم * آتش نزد گلى به خس آشيان ما
* * *
رازش نهان چو بوى چمن مىكنيم ما * در زير لب چو غنچه سخن مىكنيم ما هرگاه نام لعل لب يار مىبريم * خون در دل عقيق چمن مىكنيم ما انگشت خود هميشه بدندان گرفته‌ايم * كى لقمه‌اى دگر بدهن مىكنيم ما