تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2054

مساهمون:

ص٢٠٥٤
ما كه در خود خيره و حيران دريم * كى به ذات چون تو پاكى پى بريم ما به سعى خود نمىيابيم راه * هم تو ره بنماى ما را يا إله بحرى ار بر قطره‌يى جودى نمود * آن زيان بنمود و اين سودى نمود بودم اول تشنه‌يى در جست‌وجوى * تو مرا بردى ز صحرا سوى جوى در نظر اول مرا جويى نمود * چون نهادم پاى بحر ژرف بود موج زد ناگه چو بحر جونما * غرقه گشتم اندر آن بىآشنا تشنه‌تر گشتم چو زو خوردم نمى * تشنگى افزايدم آبش همى تشنه‌لب بودم ولى اكنون نيم * من درين بحر روان مستقيم بوالعجب بحريست اين كاندر جهان * بر نظرها هم عيان و هم نهان گفتم اى جان از تو سرگردان شده * اى ز پيدايى خود پنهان شده جان كجا جويد تو را اى جان جان * چون هم از دل هم ز جان باشى نهان از دوعالم در توام روى رجاست * گر تو هم رانى مرا ديگر كجاست گفت رو رو خوش خيالى كرده‌اى * ليك بس فكر محالى كرده‌اى تو كجا ما از كجا ديوانه‌اى * بىشك از هوش و خرد بيگانه‌اى پشه كى تاب آورد در پاى پيل * قطره كى پايد بجا در رود نيل گو من از رحمت نمودم بر تو رو * خود دل‌وجان تو را آن تاب كو تو مثال پشه و من صرصرم * گر بيايم من كجا مانى برم چون تو اى مسكين ندارى مايه‌يى * باش كاكنون بر تو تابد سايه‌يى اندك‌اندك پرورش در سايه ياب * تا رسى زان سايه اندر آفتاب آفتاب و سايه از هم دور نيست * ليك پيش آنكه چشمش كور نيست اى حيات روح من اى ترك مست * اى هدايت در هوايت بت‌پرست گر هزاران قصه گويم در نقاب * جمله راز تست اى لب لباب اى هدايت راحتى ده خامه را * نامور كن اى هدايت‌نامه را آخر كار جهان چون خامشى است * خامشى ز اول نشان باهشى است خيز و سوى وجه حق مىدار رو * كل شىء هالك الا وجهه