آينه از نقشها وارسته است * نيك و بد خود نقش ناظر بسته است
گر بلاى جان و گر رنج تن است * هرچه مىآيد به من هم از من است
اندرين آتش كه بر من زد غمش * اينقدر سوزم كه گردم محرمش
گرچه كار آتش آمد سوختن * تازه شد جانم ازين افروختن
دردها اندر نهادم آمدند * زان كه همدردان به يادم آمدند
شد مرا دل سير ازين فرزانگى * هان و هان دارم سر ديوانگى
باز در شورش بود سوداى ما * حلقهء زنجير خواهد پاى ما
مرحبا اى عشق پرافسون ما * اى تو هم ليلى و هم مجنون ما
حبذا اى عشق پرنيرنگ ما * اى تو هم ميناى ما هم سنگ ما
يا نديمى هذه شىء عجاب * سوختم در آتش و غرقم در آب
مىندانم آب اين يا آتش است * اينقدر دانم كه جان در آن خوش است
آن بت من تا كه در دير دل است * هرچه آيد بر سرش خير دل است
مىزنندم ليك ضارب در نهان * مىكشندم ليك قاتل نى عيان
سينهام آماج تير ناز را * مىنبينم ليك تيرانداز را
هرك را گرديده اندر باغ جان * آن پرى پنهان شد اين حالت عيان
دور نبود من اگر ديوانهام * كه پرى جا كرده در كاشانهام
گر پريشانحال اگر آسودهام * بوده همراهم به هرجا بودهام
هست دل در دست عشق آن پرى * چون پرى در پيش باد صرصرى
تو مكن عيب دل ار شد بىسكون * كه ز صرصر غافلى اى مرد دون
دل سراى اوست شهوتگاه نيست * در سراى شه جز او را راه نيست
پردهء دل حاليا پرخون بود * تا درون پرده كارم چون بود
ما به بوى باده حالى پوى پوى * سوى آن خمخانهء پررنگ و بوى
آهنا در كوره شو بىكينه شو * اندكى تابش خور و آيينه شو
آيينه گردى جمال شه تراست * نعل گردى خاك و سنگ ره تراست
اى خدا اى رحمتت پيش از غضب * عفو كن بر بندگان بىطلب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2051
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٥١