تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2051

مساهمون:

ص٢٠٥١
آينه از نقشها وارسته است * نيك و بد خود نقش ناظر بسته است گر بلاى جان و گر رنج تن است * هرچه مىآيد به من هم از من است اندرين آتش كه بر من زد غمش * اين‌قدر سوزم كه گردم محرمش گرچه كار آتش آمد سوختن * تازه شد جانم ازين افروختن دردها اندر نهادم آمدند * زان كه همدردان به يادم آمدند شد مرا دل سير ازين فرزانگى * هان و هان دارم سر ديوانگى باز در شورش بود سوداى ما * حلقهء زنجير خواهد پاى ما مرحبا اى عشق پرافسون ما * اى تو هم ليلى و هم مجنون ما حبذا اى عشق پرنيرنگ ما * اى تو هم ميناى ما هم سنگ ما يا نديمى هذه شىء عجاب * سوختم در آتش و غرقم در آب مىندانم آب اين يا آتش است * اين‌قدر دانم كه جان در آن خوش است آن بت من تا كه در دير دل است * هرچه آيد بر سرش خير دل است مىزنندم ليك ضارب در نهان * مىكشندم ليك قاتل نى عيان سينه‌ام آماج تير ناز را * مىنبينم ليك تيرانداز را هرك را گرديده اندر باغ جان * آن پرى پنهان شد اين حالت عيان دور نبود من اگر ديوانه‌ام * كه پرى جا كرده در كاشانه‌ام گر پريشان‌حال اگر آسوده‌ام * بوده همراهم به هرجا بوده‌ام هست دل در دست عشق آن پرى * چون پرى در پيش باد صرصرى تو مكن عيب دل ار شد بىسكون * كه ز صرصر غافلى اى مرد دون دل سراى اوست شهوتگاه نيست * در سراى شه جز او را راه نيست پردهء دل حاليا پرخون بود * تا درون پرده كارم چون بود ما به بوى باده حالى پوى پوى * سوى آن خمخانهء پررنگ و بوى آهنا در كوره شو بىكينه شو * اندكى تابش خور و آيينه شو آيينه گردى جمال شه تراست * نعل گردى خاك و سنگ ره تراست اى خدا اى رحمتت پيش از غضب * عفو كن بر بندگان بىطلب