تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2053

مساهمون:

ص٢٠٥٣
آزمودم خويش را در نيك و بد * نيك و بد را سربه‌سر ديدم ز خود اى دريغا ما اسيران بطر * سال و مه با خويش و از خود بىخبر گنجم و پيوسته بهر نيم‌دانگ * بر در دونان كنم فرياد و بانگ سالها من تشنه هر سو دربه‌در * آب مىجستم ز دريا بىخبر چون نكو ديدم به باطل رفته‌ام * بحر همراه است غافل رفته‌ام همچو آن ماهى كه در دريا و جوى * در سراغ آب كشتى سو به‌سوى قطع كردى هر مقام و راه را * تا بجويد در مقامى شاه را شاه خود را همچو خود در آب ديد * جمله ره را چون خيال و خواب ديد از تزلزل قطرهء سيماب شد * پيش دريا از خجالت آب شد نور تابان آفتاب فاش را * تاب ديدن نيست مر خفاش را ظالم آن كوران كه از انوار شيد * ديدهء حس‌شان بجز گرمى نديد آفتاب آورده گيتى زير پى * تا تو در چاهى بتابد بر تو كى هان سر چه برگشا وزچه براى * تا پر از انوار آن بينى سراى تا تو سوى خودپرستان مىروى * گر دهى جان حق‌پرستى كى شوى اى برادر هان به‌سوى بحر ران * تا كه گردد قطره بحر بيكران صد هزاران قطرهء مست خراب * برخى آن بحر بىقعر پرآب واى بر ما تشنگان آب‌جو * با وجود بحر پويان سوى جو آب حيوان چيست تا خود جان دهد * در حقيقت دم دم جانان دهد خود گرفتم كان اثر آن آب راست * خود مؤثر غير آن يكتا كجا است اولين جبريان ابليس بود * كه به ما اغويتنى گفت از جحود اى زبانها لال از توحيد تو * وى بيانها قاصر از تحميد تو جان جانى ليك جان جان نيى * آنچه گويند آن تويى هم آن نيى تو نه مايى و نه ما توتو تويى * هم نه اينى هم نه آن هم هر دويى اين دو بيت چيست چون تو دو نيى * وين معيت چيست چون ما تو نيى ذره‌يى جز ذات تو جاويدنى * اى ز ذاتت ذره‌يى نوميد نى