آزمودم خويش را در نيك و بد * نيك و بد را سربهسر ديدم ز خود
اى دريغا ما اسيران بطر * سال و مه با خويش و از خود بىخبر
گنجم و پيوسته بهر نيمدانگ * بر در دونان كنم فرياد و بانگ
سالها من تشنه هر سو دربهدر * آب مىجستم ز دريا بىخبر
چون نكو ديدم به باطل رفتهام * بحر همراه است غافل رفتهام
همچو آن ماهى كه در دريا و جوى * در سراغ آب كشتى سو بهسوى
قطع كردى هر مقام و راه را * تا بجويد در مقامى شاه را
شاه خود را همچو خود در آب ديد * جمله ره را چون خيال و خواب ديد
از تزلزل قطرهء سيماب شد * پيش دريا از خجالت آب شد
نور تابان آفتاب فاش را * تاب ديدن نيست مر خفاش را
ظالم آن كوران كه از انوار شيد * ديدهء حسشان بجز گرمى نديد
آفتاب آورده گيتى زير پى * تا تو در چاهى بتابد بر تو كى
هان سر چه برگشا وزچه براى * تا پر از انوار آن بينى سراى
تا تو سوى خودپرستان مىروى * گر دهى جان حقپرستى كى شوى
اى برادر هان بهسوى بحر ران * تا كه گردد قطره بحر بيكران
صد هزاران قطرهء مست خراب * برخى آن بحر بىقعر پرآب
واى بر ما تشنگان آبجو * با وجود بحر پويان سوى جو
آب حيوان چيست تا خود جان دهد * در حقيقت دم دم جانان دهد
خود گرفتم كان اثر آن آب راست * خود مؤثر غير آن يكتا كجا است
اولين جبريان ابليس بود * كه به ما اغويتنى گفت از جحود
اى زبانها لال از توحيد تو * وى بيانها قاصر از تحميد تو
جان جانى ليك جان جان نيى * آنچه گويند آن تويى هم آن نيى
تو نه مايى و نه ما توتو تويى * هم نه اينى هم نه آن هم هر دويى
اين دو بيت چيست چون تو دو نيى * وين معيت چيست چون ما تو نيى
ذرهيى جز ذات تو جاويدنى * اى ز ذاتت ذرهيى نوميد نى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2053
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٥٣