تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2052

مساهمون:

ص٢٠٥٢
گاه چون آيينه‌ام گه آهنم * گاه چون مردان و گاهى چون زنم صدهزاران ديو و دد گردم رده * بر زبانى هريكى را هم زده اسم اعظم اعظم اسماى تست * ليك تاثيرش رهين راى تست ذره‌يى زان آتش ظلمت‌فروز * تا بسوزد پرده‌هاى روى روز باز ديوانه شدم زنجير كو * باز شورش كرد دل تدبير كو پرده بردار اى بت از روى حسن * پرده بر در گر منم در غير من برق تو بر برگ كاه ما گذشت * نيك بين تا برگ كاه ما چه گشت چون در آن يم جمله عالم غرق بود * برگ كاهى را چه جاى برق بود هم ز لطف تست كاين بىفرق شد * كاه‌برگى درخور آن برق شد اى دل ما بىقرار از ياد تو * همچو برگ كه به پيش باد تو گشته سودايى دل شيداى ما * هم تو دانى چارهء سوداى ما مست مى هرچند بىپا و سر است * مست جانان دم‌به‌دم طافح‌تر است مست مى را شحنه گيرد يا عسس * مست حى را خود چه خواهد كرد كس آتش سركش بود عشق اى حكيم * كى شود آتش نهان اندر گليم هرچه كوشد مرد شيداتر شود * هرچه پوشد عشق پيداتر شود ساقى مستان دريادل عليست * كشتى درياى بىساحل عليست گاه عشقش خوانم و گاهيش جان * گه نهانش دانم و گاهش عيان چشم عارف گرچه خسبد گاه خواب * خود دلش بيدار هست و بىحجاب اى دريغا اى دريغا دل كجاست * خلق را جز نام از آن حاصل كجاست زر سارا شد در آتش پاك شد * قلب شد از روسياهى خاك شد گر توكل آورى بر شاه كل * گردد آتش زان توكل بر تو گل جنگ با او آب را آتش كند * صلح او چون آبت آتش خوش كند عقل من مقهور عشق قاهر است * خود جنونم از فنونم ظاهر است قبلهء خويشم من و شيداى خويش * وامق خويشم من و عذراى خويش هرچه خواهم هرچه جويم با من است * هرچه دانم هرچه گويم با من است