تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2050

مساهمون:

ص٢٠٥٠
سر تير چون غنچه گلگون شده * كمان همچو ابرو كه پرخون شده نه در دستها تيغ قتال بود * كه بر آسمان ميغ هطال بود همى بانگ تكبير حيدر بخاست * دم صور در دشت محشر بخاست ز بس خون كه آمد به هرره روان * دو صد نهر بفزود بر نهروان چنين رزم كس ديده در روزگار * كى از رستم و سام و اسفنديار كه باشد برابر دو لشكر به جنگ * همه يار نام و همه خصم ننگ چو اندر هم افتند چون اژدها * شود نه ازين كشته نه زان رها همه نامهء باستان زن در آب * ازين داستان چون شدى كامياب سخن چون خمير است در مشت من * برآيد همى از سرانگشت من به صورت اگر چند چون نان شود * چو در تن درآيد همه جان شود بدين‌گونه گفتارم انباز نيست * بجز آن دو توسى هم آواز نيست گر ايشان به يك شيوه بردند دست * مرا خود جز اين شيوه بس شيوه هست به هر نامه در رازها گفته‌ام * بسا درهاى درى سفته‌ام پراكنده و جمع در نامه‌ها * بسى داده‌ام داد هنگامه‌ها

بعضى ابيات مثنوى موسوم به هدايت‌نامه

طوطى جان مست مستان گشته است * زان كه محو شكرستان گشته است سوز جانها نغمهء شيرين اوست * شوق وصل شكرستان دين اوست گرنه آن شكرستانش جاذبست * او كجا شكرستان را طالب است چون نپويد ذرهء خوار حقير * كه طلبكارش شود مهر منير چون تواش مى دادى و شد بىادب * مست را اى محتسب كم كن غضب سخت باشد سخت اى صاحب‌جمال * عاشقان را فرقت بعد از وصال تشنه داند قيمت آب فرات * مرده داند قدر ايام حيات دهر چون كوه و عملها چون صداست * هرچه گويد او به ما هم گفت ماست زان كه اين آيينه كاندر چنگ تست * هرچه اندر آن ببينى رنگ تست