ببريد ره همچو تير از كمان * رسيد اندر آن لشكر بدگمان
يكى جيش ديد اندر آن پهندشت * كه از گرد ايشان جهان تيره گشت
سراسر علمها برافراشته * سراپا در آهن نهان داشته
همه تركش از تيرها نيستان * به دست اندرون نيزهء جانستان
سنانها ز زنگار پيراسته * بدان كشتن مؤمنان خواسته
همه اسبها پويه در زير زين * به جولان درآورده بر عزم كين
عنانها به دست و سپرها به دوش * بن نيزهها كرده همراز گوش
كشيده يكى صف چو پيلان مست * بهسختى چو ديوار پولاد بست
مهين مير آن فرقه پور وهب * كه چون بولهب سوزد اندر لهب
ز قرآن همى چند آيت بخواند * سپس بر سر اصل قرآن براند
بهسوى صف شاه دين تاختند * ز زين زان سپه نه تن انداختند
چو گشتند نه تن مسلمان ز كين * كشيدند شمشيرها اهل دين
به جولان درآمد همى خنگ و بور * به پا گشت هنگامهء جنگ و شور
كمانها به روى عدو كرده پشت * فكندند بس تيرهاى درشت
چو صمصام بر پشتشان سود روى * لب نهر از نحرشان راند جوى
سر رمحها راست چون گرزه مار * همىكرد پران به خفتان گذار
سر خشت از سنگ خارا گذشت * پر بيلك از سقف مينا گذشت
خوارج به رزم على تاختند * همانا على را بنشناختند
ز طايى يكى مرد اخنس بنام * بدى در خوارج همى شادكام
برانگيخت باره به كردار ديو * برآورد چون رعد از دل غريو
بهسوى صف شير يزدان شتافت * به شمشير صف را چو ديبا شكافت
از آنسوى صف رفت بيرون چو تير * تو گفتى بدريد خنجر حرير
نه بيم از خداى و نه شرم از على * برابر باستاد و لاف از يلى
على تاخت سويش چنان صرصرا * بد اخنس به جار است چون عرعرا
برانگيخت مركب به دو بو تراب * به رزم على جست او هم شتاب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2047
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٤٧