تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2044

مساهمون:

ص٢٠٤٤
دليرن به بستر ز يرقان مرگ * بگسترده در زيرشان بيدبرگ زمين كشته را يار همخوابه بود * عروسى به رخساره سرخابه بود زدوده سنانها ز گرد و ز دود * چنان كانجم اندر سپهر كبود ز خون سرخ تاران اسب و سوار * تو گفتى چمد اسب در لاله‌زار همى اسب لرزنده استاده بود * همى مرد غلتنده افتاده بود همه دشت از كشتگان پشته بود * همه پشته چون كوهى از كشته بود ز تن دشت كوه و ز خون كوه جوى * ز شمشير چوگان ز سر بود گوى ز دستار كافتاده شد رنگ‌رنگ * رخ خاك برسان پشت پلنگ ز خون هرره همچو پالاونا * كه پالايى از آن مى و روينا كله خودها غرقه در خون ناب * چو بشكسته صد كاسه پر از شراب درافتاده شمشير و مغفر به خاك * چو آلوده صندل سرى دردناك به رمح يلان گشته سر جلوه‌گر * چو شاخى ز وقواق بارش ز سر بريده سر و دست و پاى از بدن * چو افتاده بر خاك پرباده دن ز ساعد جدا دستها هر كنار * چو بفشانده از باد برگ چنار سياهان به خون غرقه از تيغ و تير * چو شنگرف پاشيده عمدا به قير ز دندانها خون روان بر شتاب * چنان كفته نارى كه دانه پرآب همه دست و پا ز اسبها غرق خون * چو كاخى كه شنگرفيش هر ستون همى اسب بر اسب خوردى ز گرد * هم اسب اوفتادى هم از اسب مرد

حمله ديگر

چو دوپارهء كو كز زلزله * خورد برهم و هر دو گردد يله دگر حمله آورد حيدر به فوج * به يك لمحه دريا درآمد به موج سواران فتادند در موج خون * چو كشتى كه در يم شود سرنگون تو گفتى كه برقى فروزد همى * به هر شعله شهرى بسوزد همى تو گفتى كه بادى بخيزد همى * چو برگى سواران بريزد همى