دليرن به بستر ز يرقان مرگ * بگسترده در زيرشان بيدبرگ
زمين كشته را يار همخوابه بود * عروسى به رخساره سرخابه بود
زدوده سنانها ز گرد و ز دود * چنان كانجم اندر سپهر كبود
ز خون سرخ تاران اسب و سوار * تو گفتى چمد اسب در لالهزار
همى اسب لرزنده استاده بود * همى مرد غلتنده افتاده بود
همه دشت از كشتگان پشته بود * همه پشته چون كوهى از كشته بود
ز تن دشت كوه و ز خون كوه جوى * ز شمشير چوگان ز سر بود گوى
ز دستار كافتاده شد رنگرنگ * رخ خاك برسان پشت پلنگ
ز خون هرره همچو پالاونا * كه پالايى از آن مى و روينا
كله خودها غرقه در خون ناب * چو بشكسته صد كاسه پر از شراب
درافتاده شمشير و مغفر به خاك * چو آلوده صندل سرى دردناك
به رمح يلان گشته سر جلوهگر * چو شاخى ز وقواق بارش ز سر
بريده سر و دست و پاى از بدن * چو افتاده بر خاك پرباده دن
ز ساعد جدا دستها هر كنار * چو بفشانده از باد برگ چنار
سياهان به خون غرقه از تيغ و تير * چو شنگرف پاشيده عمدا به قير
ز دندانها خون روان بر شتاب * چنان كفته نارى كه دانه پرآب
همه دست و پا ز اسبها غرق خون * چو كاخى كه شنگرفيش هر ستون
همى اسب بر اسب خوردى ز گرد * هم اسب اوفتادى هم از اسب مرد
حمله ديگر
چو دوپارهء كو كز زلزله * خورد برهم و هر دو گردد يله
دگر حمله آورد حيدر به فوج * به يك لمحه دريا درآمد به موج
سواران فتادند در موج خون * چو كشتى كه در يم شود سرنگون
تو گفتى كه برقى فروزد همى * به هر شعله شهرى بسوزد همى
تو گفتى كه بادى بخيزد همى * چو برگى سواران بريزد همى