تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2046

مساهمون:

ص٢٠٤٦
همه هرچه گويند پندار و بس * شناسد تو را پاك دادار و بس ازين شيب بينندهء با قياس * تواند كجا بود پنهان‌شناس به چشم اندر آيد يكى گرد و دود * شبان روز در گونه تيره و كبود تو گويى كه درياى وارونه‌ييست * صدفهاى و درش به هرگونه‌ايست گهى تيره‌گون و گهى روشن است * گهى چون پرآذر يكى جوشن است چنينت نمودار و چونين نه‌اى * كه گنجيده اندر جهان‌بين نه‌اى يكى در دلم مايه بنماى تفت * به پنگان اگر چند دريا نرفت بلى هرچه اندر نشيبين سر است * نمودارى از آن فرازين بناست تو از ما فزونى درين زندگى * ولى نى برونى ازين بندگى به فرجام روزى بخواهى گذشت * چنان نامه‌ات بر بخواهد نبشت نبينيم از تو همى كار تو * ز اندك چه گوييم و بسيار تو تو چون تيغى اندر كف كردگار * و بىتيغ‌زن تيغ كى كرد كار و گرنه چگونه توانى خلاف * به آنان كه زانان كمى بىگزاف نبى بر تو بر بارها باره تاخت * به انگشت ماهت به دوپاره ساخت على بهر نقش تو بىرنگ كرد * فراز تو گه صلح و گه جنگ كرد خوارج كه بر وى خروج آورند * نه چون وى به گردون عروج آورند خس و خار را باد جنباندا * سوى آتش شعله‌ور خواندا خوارج بشورند بر بو تراب * چنان چون مگس بر سر شهد ناب بناگه چو بادى سبك بروزد * مگس هريكى خود به كنجى خزد

ذكر حركت حضرت اسد الله بجنگ خوارج نهروان و قتل اكابر آن قوم

سوى كوفه واگشت چون شاه دين * بدانست هر گمرهى راه دين از آن كرده مردم پشيمان شدند * به توبه همى سوى عذر آمدند گروهى در آن كفر و جرم و ضلال * بماندند مانند ابليس ضال خبر داد آن رهبر رهروان * كه بايد شدن جانب نهروان