همه هرچه گويند پندار و بس * شناسد تو را پاك دادار و بس
ازين شيب بينندهء با قياس * تواند كجا بود پنهانشناس
به چشم اندر آيد يكى گرد و دود * شبان روز در گونه تيره و كبود
تو گويى كه درياى وارونهييست * صدفهاى و درش به هرگونهايست
گهى تيرهگون و گهى روشن است * گهى چون پرآذر يكى جوشن است
چنينت نمودار و چونين نهاى * كه گنجيده اندر جهانبين نهاى
يكى در دلم مايه بنماى تفت * به پنگان اگر چند دريا نرفت
بلى هرچه اندر نشيبين سر است * نمودارى از آن فرازين بناست
تو از ما فزونى درين زندگى * ولى نى برونى ازين بندگى
به فرجام روزى بخواهى گذشت * چنان نامهات بر بخواهد نبشت
نبينيم از تو همى كار تو * ز اندك چه گوييم و بسيار تو
تو چون تيغى اندر كف كردگار * و بىتيغزن تيغ كى كرد كار
و گرنه چگونه توانى خلاف * به آنان كه زانان كمى بىگزاف
نبى بر تو بر بارها باره تاخت * به انگشت ماهت به دوپاره ساخت
على بهر نقش تو بىرنگ كرد * فراز تو گه صلح و گه جنگ كرد
خوارج كه بر وى خروج آورند * نه چون وى به گردون عروج آورند
خس و خار را باد جنباندا * سوى آتش شعلهور خواندا
خوارج بشورند بر بو تراب * چنان چون مگس بر سر شهد ناب
بناگه چو بادى سبك بروزد * مگس هريكى خود به كنجى خزد
ذكر حركت حضرت اسد الله بجنگ خوارج نهروان و قتل اكابر آن قوم
سوى كوفه واگشت چون شاه دين * بدانست هر گمرهى راه دين
از آن كرده مردم پشيمان شدند * به توبه همى سوى عذر آمدند
گروهى در آن كفر و جرم و ضلال * بماندند مانند ابليس ضال
خبر داد آن رهبر رهروان * كه بايد شدن جانب نهروان