تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2043

مساهمون:

ص٢٠٤٣
چنان ده‌هزارى كه هنگام جنگ * به من بنگرد در شتاب و درنگ

حمله اول

تو گويى كه يك حمله آرند و بس * به يك كار دل برگمارند و بس گزين كرد چون از سپه ده هزار * سرافكن سواران خطىگذار عنان كرد گرد و دوران برفشرد * تكاور بجست و دلاور ببرد به يك‌ره سواران برانگيختند * به تك خاره بر آسمان ريختند بجنبيد كوه و بلرزيد دشت * ز گردون تو گفتى صد افتاد طشت زمين زان تحرك تزلزل گرفت * جبل زان تزلزل تخلخل گرفت به گردش زنى جسم هر پيلتن * چو مرغى كه گردنده بر باب زن ز بس ز آشيان جسته مرغ سه پر * چو پرويزنى گشته زان هر سپر دليران به هم اندر آويختند * به شمشير خونها همىريختند همى خون بباريد از ذو الفقار * چو ابرى كه بارد به گاه بهار ز شامى به شمشير مغفر شكاف * بدريدى از فرق سر تا به ناف چو بر سر رسيدى گذشتى ز زين * چو بر زين رسيدى ز گاو زمين اگر بر پياده اگر بر سوار * يكى را دو كردى دو را هم چهار چو برق دمان آتش افروختى * تن خصم چون خار و خس سوختى كمان پير حبلى صدساله بود * كش از درد زه چون زنان ناله بود از آن پير بس پورهاى جوان * بزادى و در لحظه گشتى روان زناچخ كه بر تارك هر گروه * سر سركشان بر ز تاج خروه همه دشت گفتى پر از لاله است * همه چرخ پرمويه و ناله است فتاده به هر سو ز بس پا و دست * شده تنگ بر تير جاى نشست پر از لعل و ياقوت و بيجاده سنگ * همه جاده گرديده بيجاده‌رنگ تن زخميان غرقه در موج خون * در آن موجها گه ستان گه نگون ببسته نگار اسبها تا به زين * ز خون جوانان نغز و گزين