چنان دههزارى كه هنگام جنگ * به من بنگرد در شتاب و درنگ
حمله اول
تو گويى كه يك حمله آرند و بس * به يك كار دل برگمارند و بس
گزين كرد چون از سپه ده هزار * سرافكن سواران خطىگذار
عنان كرد گرد و دوران برفشرد * تكاور بجست و دلاور ببرد
به يكره سواران برانگيختند * به تك خاره بر آسمان ريختند
بجنبيد كوه و بلرزيد دشت * ز گردون تو گفتى صد افتاد طشت
زمين زان تحرك تزلزل گرفت * جبل زان تزلزل تخلخل گرفت
به گردش زنى جسم هر پيلتن * چو مرغى كه گردنده بر باب زن
ز بس ز آشيان جسته مرغ سه پر * چو پرويزنى گشته زان هر سپر
دليران به هم اندر آويختند * به شمشير خونها همىريختند
همى خون بباريد از ذو الفقار * چو ابرى كه بارد به گاه بهار
ز شامى به شمشير مغفر شكاف * بدريدى از فرق سر تا به ناف
چو بر سر رسيدى گذشتى ز زين * چو بر زين رسيدى ز گاو زمين
اگر بر پياده اگر بر سوار * يكى را دو كردى دو را هم چهار
چو برق دمان آتش افروختى * تن خصم چون خار و خس سوختى
كمان پير حبلى صدساله بود * كش از درد زه چون زنان ناله بود
از آن پير بس پورهاى جوان * بزادى و در لحظه گشتى روان
زناچخ كه بر تارك هر گروه * سر سركشان بر ز تاج خروه
همه دشت گفتى پر از لاله است * همه چرخ پرمويه و ناله است
فتاده به هر سو ز بس پا و دست * شده تنگ بر تير جاى نشست
پر از لعل و ياقوت و بيجاده سنگ * همه جاده گرديده بيجادهرنگ
تن زخميان غرقه در موج خون * در آن موجها گه ستان گه نگون
ببسته نگار اسبها تا به زين * ز خون جوانان نغز و گزين