تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2041

مساهمون:

ص٢٠٤١
بدانست عمار داننده راه * كه پويد سوى خلد ازين رزمگاه به شوق شهادت درآمد بزين * سوى شاميان تاخت با تيغ كين به روى چو گل موى كافورگون * همىخواست كافور شستن به خون همىزد چو مستان ز شادى صياح * الى الجنة گفت الرواح الرواح به فرجام از كوشش و تاب و تف * بشد تشنه و آمد به نزديك صف طلب كرد از خادم خويش آب * به دو داد يك جام از شير ناب به ياد آمدش كان سراج منير * بگفت از جهانت پسين قوت شير بنوشيد آن جام و شد شادكام * كه خواهد كشيد از كف حور جام برون تاخت بر لشكر شاميان * گرفتند شومانش اندر ميان به رمحى تهيگاه آن شير پير * دريدند و زانجا برون ريخت شير به‌سوى على تاخت مرد صفا * فروخفت در خاك و خون بر قفا نمازى بر او كرد آن شاه پاك * تن گنج‌وش در نهفتش به خاك عيان شد كه آن لشكر باغيه * بود شامى و ميرش آن طاغيه شهنشاه زى خيمه آمد به خشم * پر از خاك موى و پر از آب چشم

در ذكر بهاريه و جنگ بزرگ صفين و فتوحات امير المؤمنين

دهم روز بود از نخستين ربيع * به ربع و دمن نقشهاى بديع صبا بروزيدى ز چين و تتار * وزو مشك‌بو كوه و دشت و قفار بگسترده بر دشت و كه پرنيان * همه تار و پودش ز مشك و زبان زمين چون بهشتى به سندس شده * هوا چون كشيشان به برنس شده سر كوه در شارهء كشمرى * بر دشت در ديبه ششترى غزالان خرامنده بر راغها * تذروان گرازنده در باغها هوا تو به تو پر طاوس بود * زمين سربه‌سر گنج كاووس بود شباهنگ و قمرى ترند و تذرو * به كاج و صنوبر به شمشاد و سرو چنان چار مطرب به مى تاخته * دف و چنگ و طنبور و نى ساخته