تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2037

مساهمون:

ص٢٠٣٧
چو يك پشه ضرغام در جوشنا * چو در تيره‌شب اختر روشنا چو آمد به كين در كنام آن هژبر * ز تكبيرها آب خون شد در ابر يلان سپه نعره برداشتند * سرنيزه بر ماه بفراشتند بجنبيد دل در بر پهلوان * بجوشيد خون در عروق گوان سواران ز دو صف برانگيختند * چنان اژدها در هم آويختند سر تير برجاس جست از زره * خم خام در حلقها شد گره سنان مثقب‌آسا همى سينه سفت * چنان كحل پيكان به هر ديده خفت همى تير چون خارها ديده خست * همى تيغ چون عقل در سر نشست چو شهباز اين يك پريدن گرفت * چو ضرغام آن يك دريدن گرفت چكاچاك بر آسمان شد ز تيغ * فشافش بنمود كر گوش ميغ زمين رنگ گلزار شداد يافت * هوا طبع كانون حداد يافت بسرها همه شارهء برف‌گون * ز الماس كج گشته شنگرف‌گون ازين‌سوى كيان برون شد ز صف * وزان سوى اجمير لب كرده كف بگشتند با يكدگر بىشمار * ز اجمير كيان درافتاد زار دل شير يزدان ز جا بردميد * ز صف تاخت بيرون به ميدان چميد بر اجمير بربست ره تنگ‌تنگ * برو تاخت اجمير از بهر جنگ بنشناخت مسكين كه شير خداست * به هنگامهء رزم نراژدها است دلير اندر آمد همى در برش * در انديشه كز تن ببرد سرش ز زين برگرفتش ولى امين * چنان پشه‌يى برزدش بر زمين سر و پهلوى و پاى درهم شكست * سرين‌گاهش از فرق برتر نشست

كشته شدن حريث شامى بر دست حضرت اسد الله الغالب

به رزم اندر آمد ازآن‌پس حريث * كه حارث همىخواند خود را وليث همه شاميانش چو جان داشتند * به هر رزم در پهلوان داشتند بر او تاخت شير خدا هم ز گرد * به يك زخم سر از تنش دور كرد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2037 | رضا قليخان هدايت