چو يك پشه ضرغام در جوشنا * چو در تيرهشب اختر روشنا
چو آمد به كين در كنام آن هژبر * ز تكبيرها آب خون شد در ابر
يلان سپه نعره برداشتند * سرنيزه بر ماه بفراشتند
بجنبيد دل در بر پهلوان * بجوشيد خون در عروق گوان
سواران ز دو صف برانگيختند * چنان اژدها در هم آويختند
سر تير برجاس جست از زره * خم خام در حلقها شد گره
سنان مثقبآسا همى سينه سفت * چنان كحل پيكان به هر ديده خفت
همى تير چون خارها ديده خست * همى تيغ چون عقل در سر نشست
چو شهباز اين يك پريدن گرفت * چو ضرغام آن يك دريدن گرفت
چكاچاك بر آسمان شد ز تيغ * فشافش بنمود كر گوش ميغ
زمين رنگ گلزار شداد يافت * هوا طبع كانون حداد يافت
بسرها همه شارهء برفگون * ز الماس كج گشته شنگرفگون
ازينسوى كيان برون شد ز صف * وزان سوى اجمير لب كرده كف
بگشتند با يكدگر بىشمار * ز اجمير كيان درافتاد زار
دل شير يزدان ز جا بردميد * ز صف تاخت بيرون به ميدان چميد
بر اجمير بربست ره تنگتنگ * برو تاخت اجمير از بهر جنگ
بنشناخت مسكين كه شير خداست * به هنگامهء رزم نراژدها است
دلير اندر آمد همى در برش * در انديشه كز تن ببرد سرش
ز زين برگرفتش ولى امين * چنان پشهيى برزدش بر زمين
سر و پهلوى و پاى درهم شكست * سرينگاهش از فرق برتر نشست
كشته شدن حريث شامى بر دست حضرت اسد الله الغالب
به رزم اندر آمد ازآنپس حريث * كه حارث همىخواند خود را وليث
همه شاميانش چو جان داشتند * به هر رزم در پهلوان داشتند
بر او تاخت شير خدا هم ز گرد * به يك زخم سر از تنش دور كرد