چنان مشعلى سرزد از باختر * گهى شمع بنمود و گاهى سپر
دليران لشكر كشيدند تيغ * سپر بر سر دست چون تيره ميغ
دميدند ناى و كشيدند غنگ * سوى آب رفتند بر عزم جنگ
جهانجوى مالك بر اسب سياه * همىرفت تابان چو بر ابر ماه
به رمح و به شمشير درتاختند * لب رود ز اعدا بپرداختند
بسى غرقه گشتند شامى در آب * بسى كشته در آن طعان و ضراب
تو گفتى كه نيلست رود و كنون * ز اعجاز موسى است آبش چو خون
لب رود بودى ز خون لالهزار * كشيدندى آن زخميان نالهزار
جهانيد در آب مالك غراب * بطآسا همىشد غرابش در آب
ابو الاعور و قوم بگريختند * همه خاك ذلت به سر ريختند
رزميهء ديگر
پى رزم لشكر برآراست صف * به ميدان چميدند از هر طرف
علمها سوى آسمان پويه كرد * سپهر از سر رمحها مويه كرد
ز بس رايت افراخت لشكر به جنگ * هوا گشت از عكسشان رنگرنگ
تو گفتى همىبنگرد چشم مرد * هوا را سپيد و سيه سرخ و زرد
ز بس مرد هامون هويدا نبود * ز بس گرد خورشيد پيدا نبود
همه دشت پربحر جوشنده بود * همه خاك پرشير كوشنده بود
سنان سينهء آسمان خسته داشت * سپر راه پرندگان بسته داشت
زمين چفته از پيكر و برز شد * فلك تفته از سنجر و گرز شد
روان نوجوانان چو يازنده سرو * دوان تازيان چون نگارين تذرو
همه كوه سنگ و همه بحر جوش * همه تيغباز و همه درعپوش
ولى خدا شد بدان رزمگاه * به پيكر چو شير و به منظر چو ماه
به سر بر يكى عرش ساشارهيى * به زير دوران چرخ پوبارهيى
جهانپوى رخشش چو چارم سپهر * كه تابنده بر وى درخشنده مهر