دگر گرد برخاست چون اژدها * عيان شد ز ره رايتى پربها
درفشى چو يك تودهء زعفران * دو سويش سواران كران تا كران
شه شام گفت اين علامت كه راست * به زير علامت اقامت كه راست
نگه كرد مردى ز اهل عراق * در آن قوم و آن رايت با نفاق
بگفت اين درفش بنى كنده است * كه اشعث در آن مير فرخنده است
پديد آمد از دور ديگر درفش * هيون پيكرى بر حرير بنفش
به زير اندرش مردمانى دلير * بتن چون هيون و بدل همچو شير
همه پاى تا سر به آهن درون * به زير بنه بس تناور هيون
بگفتند اين مير و ياران وى * عدى بن حاتم بود وال طى
همه اشتران بهر قربانى است * همه بار آن خاص مهمانى است
پسر چون پدر باشدش خوى و خيم * نزايد همى جز كرام از كريم
سپس گرد و باد آمد و برق و رعد * عيان شد مه رايت قيس سعد
به بالابلند و به بازو قوى * سپه را نواى و جهان را نوى
بنى خزرج از ره فراز آمدند * ابا رمحهاى دراز آمدند
دگر رايتى سرگرا شد عيان * به زير اندر آن قوم همدانيان
خردمند حارث چو شير دژم * تو گفتى كشد شاميان را بدم
رسيدند ميران لشكر تمام * كشيدند صف در بر اهل شام
همه منتظر تا كه آيد ز راه * وصى رسول و ولى الله
شه شام بر پشته نظاره داشت * وزان جيش نونو جگرپاره داشت
ذكر ورود مسعود حضرت ولى معبود اسد الله الغالب به صفين
به ناگه بخوشيد دريا ز تاب * فروريخت رنگ از رخ آفتاب
زمين و زمان پرتوى نو گرفت * در و دشت چون چاشتگه ضو گرفت
درفش همايون و الاجناب * كه بنهاد نامش پيمبر عقاب
پديدار شد از فراز سپهر * سلامش ز مه آفرينش ز مهر