تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2034

مساهمون:

ص٢٠٣٤
دگر گرد برخاست چون اژدها * عيان شد ز ره رايتى پربها درفشى چو يك تودهء زعفران * دو سويش سواران كران تا كران شه شام گفت اين علامت كه راست * به زير علامت اقامت كه راست نگه كرد مردى ز اهل عراق * در آن قوم و آن رايت با نفاق بگفت اين درفش بنى كنده است * كه اشعث در آن مير فرخنده است پديد آمد از دور ديگر درفش * هيون پيكرى بر حرير بنفش به زير اندرش مردمانى دلير * بتن چون هيون و بدل همچو شير همه پاى تا سر به آهن درون * به زير بنه بس تناور هيون بگفتند اين مير و ياران وى * عدى بن حاتم بود وال طى همه اشتران بهر قربانى است * همه بار آن خاص مهمانى است پسر چون پدر باشدش خوى و خيم * نزايد همى جز كرام از كريم سپس گرد و باد آمد و برق و رعد * عيان شد مه رايت قيس سعد به بالابلند و به بازو قوى * سپه را نواى و جهان را نوى بنى خزرج از ره فراز آمدند * ابا رمحهاى دراز آمدند دگر رايتى سرگرا شد عيان * به زير اندر آن قوم همدانيان خردمند حارث چو شير دژم * تو گفتى كشد شاميان را بدم رسيدند ميران لشكر تمام * كشيدند صف در بر اهل شام همه منتظر تا كه آيد ز راه * وصى رسول و ولى الله شه شام بر پشته نظاره داشت * وزان جيش نونو جگرپاره داشت

ذكر ورود مسعود حضرت ولى معبود اسد الله الغالب به صفين

به ناگه بخوشيد دريا ز تاب * فروريخت رنگ از رخ آفتاب زمين و زمان پرتوى نو گرفت * در و دشت چون چاشتگه ضو گرفت درفش همايون و الاجناب * كه بنهاد نامش پيمبر عقاب پديدار شد از فراز سپهر * سلامش ز مه آفرينش ز مهر