ز گردون بباريد گفتى تگرگ * همى سيل برخاست از گبر و ترگ
ز خون جوى و جر پر ز سيلاب شد * بجنبيد لشكر چو بىتاب شد
همه خاك فولاد پوينده گشت * همه دشت روناس روينده گشت
ز بس مرد هامون هويدا نبود * ز بس گرد افلاك پيدا نبود
همى رعد ديدند و باران و برق * ز خون بحر و گردان در آن بحر غرق
چنان راند شمشير بر فرق مرد * كه گفتى درخشى است تابان ز گرد
ز بس خون از آن دشت برخاست جوى * ز بس سرزمين گشت پرسرخگوى
سر نيزهها شد به برگستوان * ز هر چشمه شد چشمهء خون روان
به حكم على سروران تاختند * جدا پاى و دست جمل ساختند
درافتاد محمل ز پشت جمل * چو برجى كه افتد به زير از جبل
بشد پور بو بكر زى خواهرش * سوى بصره برد از صف لشكرش
امان خواستند از على بصريان * ببستند بر عهد و بيعت ميان
شه صفشكن زان سپس زين مقام * سوى كوفه رفت از پى رزم شام
در مخاطبه با نفس متكلم و مقدمات محاربهء صفين
الا اى سخنسنج دانشپژوه * كه با طبع بحرى و با سنگ كوه
همت طبع آبست و هم خوى خاك * شتاب و درنگت لطيف است و پاك
يكى خامه برگير و بنگار نغز * سخنها كه در سر نشيند چو مغز
هم از مغز غافل مشو هم ز پوست * كه اين هر دو پيوسته باهم نكوست
چو ديبا بياراى گفتار را * همانند كن پود را تار را
سخن گاه رنگين و گه ساده گو * گه از باد گوى و گه از باده گو
به يك شيوه مسرا سخن ماه و سال * كه يك شيوه در طبع آرد ملال
ز هر دست بايد سخن داشتن * رهى سوى هر انجمن داشتن
تويى قادر ار چند در رزم و بزم * درين در سخن كرد بايد ز رزم
چنان چون ز هر رزم رفت اندكى * هم از رزم صفين سخن كن يكى