تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2031

مساهمون:

ص٢٠٣١
ز گردون بباريد گفتى تگرگ * همى سيل برخاست از گبر و ترگ ز خون جوى و جر پر ز سيلاب شد * بجنبيد لشكر چو بىتاب شد همه خاك فولاد پوينده گشت * همه دشت روناس روينده گشت ز بس مرد هامون هويدا نبود * ز بس گرد افلاك پيدا نبود همى رعد ديدند و باران و برق * ز خون بحر و گردان در آن بحر غرق چنان راند شمشير بر فرق مرد * كه گفتى درخشى است تابان ز گرد ز بس خون از آن دشت برخاست جوى * ز بس سرزمين گشت پرسرخ‌گوى سر نيزه‌ها شد به برگستوان * ز هر چشمه شد چشمهء خون روان به حكم على سروران تاختند * جدا پاى و دست جمل ساختند درافتاد محمل ز پشت جمل * چو برجى كه افتد به زير از جبل بشد پور بو بكر زى خواهرش * سوى بصره برد از صف لشكرش امان خواستند از على بصريان * ببستند بر عهد و بيعت ميان شه صف‌شكن زان سپس زين مقام * سوى كوفه رفت از پى رزم شام

در مخاطبه با نفس متكلم و مقدمات محاربهء صفين

الا اى سخن‌سنج دانش‌پژوه * كه با طبع بحرى و با سنگ كوه همت طبع آبست و هم خوى خاك * شتاب و درنگت لطيف است و پاك يكى خامه برگير و بنگار نغز * سخنها كه در سر نشيند چو مغز هم از مغز غافل مشو هم ز پوست * كه اين هر دو پيوسته باهم نكوست چو ديبا بياراى گفتار را * همانند كن پود را تار را سخن گاه رنگين و گه ساده گو * گه از باد گوى و گه از باده گو به يك شيوه مسرا سخن ماه و سال * كه يك شيوه در طبع آرد ملال ز هر دست بايد سخن داشتن * رهى سوى هر انجمن داشتن تويى قادر ار چند در رزم و بزم * درين در سخن كرد بايد ز رزم چنان چون ز هر رزم رفت اندكى * هم از رزم صفين سخن كن يكى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2031 | رضا قليخان هدايت