تن پاك بنهفت اندر زره * به سر بست دستار و برزد گره
گرفت از نبى تيغ دشمنشكار * كه خواندند آن را عرب ذو الفقار
تو گفتى كه شيرى برآورده شور * شده خشمگين از پى صيد گور
همى غرش آورد و بگذارد گام * به ناوردگه رفت و برگفت نام
نگه كرد عمرو اندر آن يال و برز * نه مغفر نه خنجر نه زوبين نه گرز
به سر مغفر و باره در زير نه * به دست اندرش غير شمشير نه
جوانى به پيكر چو شير ژيان * برو سينهفربى و لاغرميان
به دندان ستاره به چهره چو ماه * مه رخسپيد و همه مو سياه
رخى رنگ آن فى المثل مى به شير * خطى گرد رخ چون به گلبرگ قير
دو نرگس مكحل چو چشم غزال * دو ابرو فرازش دو مشكين هلال
دهان همچنان حقهء لعل ناب * دو رسته در آن حقه در خوشاب
به بالا ميانه به گردن بلند * به جبهه گشاده به تن زورمند
چو جوييد و پرسيد و بشناختش * همى عمرو از حيله بنواختش
كه من آشنا بودمت با پدر * نخواهم كت از تن كنم دور سر
تو برگرد و در خيمه آسوده باش * نهات گاه جنگست بغنوده باش
اگر زندهپيلى و گر نرهشير * نشايد كه پويى به رزمم دلير
كه پيلم به نيروى شيرم به جنگ * بسا كشتهام زين دودر روز جنگ
به دو گفت شير خدا لاف كم * كه من شير حقم نه شير اجم
نگه كن كه مرگست در مشت من * نديد است در رزم كس پشت من
شنيدم كه گفتى يكى از سه كار * پذيرم ز من گر كسى خواستار
زره باز شو يا كه بگرا بدين * و يا بهر رزمم فرود آز زين
چو بشنيد عمرو آن دو گفتا محال * سيم هرگزم نامدى در خيال
كه كس با من اين حرف گويد همى * به ميدان ز من رزم جويد همى
بگفت اين و از اسب آمد به زير * غضبناك و تازان و غران چو شير
به تيغ و سپر هر دو دست آختند * دليرانه بر يكدگر تاختند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2028
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٢٨