تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2028

مساهمون:

ص٢٠٢٨
تن پاك بنهفت اندر زره * به سر بست دستار و برزد گره گرفت از نبى تيغ دشمن‌شكار * كه خواندند آن را عرب ذو الفقار تو گفتى كه شيرى برآورده شور * شده خشمگين از پى صيد گور همى غرش آورد و بگذارد گام * به ناوردگه رفت و برگفت نام نگه كرد عمرو اندر آن يال و برز * نه مغفر نه خنجر نه زوبين نه گرز به سر مغفر و باره در زير نه * به دست اندرش غير شمشير نه جوانى به پيكر چو شير ژيان * برو سينه‌فربى و لاغرميان به دندان ستاره به چهره چو ماه * مه رخ‌سپيد و همه مو سياه رخى رنگ آن فى المثل مى به شير * خطى گرد رخ چون به گلبرگ قير دو نرگس مكحل چو چشم غزال * دو ابرو فرازش دو مشكين هلال دهان همچنان حقهء لعل ناب * دو رسته در آن حقه در خوشاب به بالا ميانه به گردن بلند * به جبهه گشاده به تن زورمند چو جوييد و پرسيد و بشناختش * همى عمرو از حيله بنواختش كه من آشنا بودمت با پدر * نخواهم كت از تن كنم دور سر تو برگرد و در خيمه آسوده باش * نه‌ات گاه جنگست بغنوده باش اگر زنده‌پيلى و گر نره‌شير * نشايد كه پويى به رزمم دلير كه پيلم به نيروى شيرم به جنگ * بسا كشته‌ام زين دودر روز جنگ به دو گفت شير خدا لاف كم * كه من شير حقم نه شير اجم نگه كن كه مرگست در مشت من * نديد است در رزم كس پشت من شنيدم كه گفتى يكى از سه كار * پذيرم ز من گر كسى خواستار زره باز شو يا كه بگرا بدين * و يا بهر رزمم فرود آز زين چو بشنيد عمرو آن دو گفتا محال * سيم هرگزم نامدى در خيال كه كس با من اين حرف گويد همى * به ميدان ز من رزم جويد همى بگفت اين و از اسب آمد به زير * غضبناك و تازان و غران چو شير به تيغ و سپر هر دو دست آختند * دليرانه بر يكدگر تاختند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2028 | رضا قليخان هدايت