در دز به بستند و جستند جنگ * گرفتند شمشير و خنجر به چنگ
چو خور داد از نور پرتو به دهر * على سوى پيغمبر آمد ز شهر
رسولش به خود خواند و نزديك ساخت * ز آب دهان ديدهاش نيك ساخت
به دو داد رايت دعا نيز خواند * شه جنگجو جانب دز براند
تو گفتى كه شيريست كآمد به جنگ * كه در خون شيران بياغشته چنگ
بناچار حارث سوى جنگ تاخت * دو تن را به شمشير خود كار ساخت
على جنبش آورد از جايگاه * بدان مرد گمراه بربست راه
يكى تيغ افراخت بر پيكرش * ز مركب به خاك اندر آمد سرش
فغان از دل سخت مرحب بخاست * برادر به خون ديد و مركب بخواست
قوىهيكلى بود برسان ديو * كه از نيرويش ديو اندر غريو
ز بس فربهى چون تنش در زره * زره را بدريده بند و گره
به خشم اندر آمد سوى رزمگاه * هم از گرد ره حملهور شد به شاه
على راند بر خود او تيغ كين * ز تارك بدريد تا پشت زين
نظاره بر او بر دورويه گروه * دونيمه نگون شد چو دو لخت كوه
بر آن شاه مرحب كش مجتبا * فلك گفت يا مرحبا مرحبا
بزد دست در حلقهء در به زور * بجنباند و در اندر افتاد شور
بكند آن در آهنين را به چنگ * سپر كرد و شد با يهودان به جنگ
ز شه خواستند اهل خيبر امان * ز پشت سر افكند در آن زمان
به هفتاد گرزه فكندش ز سر * به هفتاد كس مىنجنبيد در
همىگفت گردون به دو كى خوشا * همه كارت اى شاه خيبرگشا
دز چرخ بررفته پست از تو است * گرش بركنى دست دست تو است
اشارت به حرب جمل و تسخير بصره و كوفه
ز يثرب چو حيدر به جنگ جمل * برون تاخت چون شير نر بر حمل
كمانها بزه سربهسر بدگمان * به رويش نمودند پشت كمان