هوا جمله پرگرد و پرخاك شد * غبار زمين بر به افلاك شد
دم تيغها سوده شد سربهسر * ز بس خورد بر مغفر و بر سپر
به سر داشت دستار دست خدا * كه محو نبى بود و مست خدا
يل جنگجو آخت چون دست و تيغ * سپر بر سر آورد شاه اى دريغ
فرود آمد آن تيغ چون بر سپر * سپر را بدريد هم سربهسر
به دستار تيغ عدو دررسيد * ز دستار بگذشت و بر سر رسيد
چو آهندلى كرد پولاد ناب * كه بگذشت بر تارك بو تراب
به قهر اندر آمد سپهر جلال * كف بدروش كرد جفت هلال
چنان راند بر گردنش ذو الفقار * كه رخشنده برقى زند بر چنار
سرش همچو كهپاره از تن گسيخت * تنش همچو كوهى ز تبلرزه ريخت
ز آن دست وزان بازوى بىقرين * خدا خواند بر دست خود آفرين
دگر روز رزمى به انبوه شد * زمين از تن كشتگان كوه شد
به هر نرمتن بسكه زخم درشت * تن جنگيان چون تن خارپشت
ز تف هواى وز خون گروه * بخوشيد بحر و بجوشيد كوه
ز فرياد كوس و ز آواى زنگ * بتوفيد خاك و بكافيد سنگ
در و دشت از خون هر نوجوان * پر از لاله و غنچه و ارغوان
ز دستارهاى سپيد و سياه * پر از تودهء مشك و كافور راه
به هريك ز بس خون كه آغشته ماند * به ياقوت و بيجاده به سرشته ماند
تو گويى كه بر نيل شنگرف ريخت * ز آب بقم يا كه بر برف ريخت
شبانگه بنه جمله بگذاشتند * سوى شهر خود گام برداشتند
در اشارت به غزوه خيبر و كشتن على ( ع ) حارث و مرحب را
ز امر نبى خيبرى سر كشيد * پيمبر غزا را به خيبر كشيد
چو هفت آسمان هفتشان باره بود * كه هر باره را سر بر استاره بود
سرباره بر آسمان برين * بن كنده بر پشت گاو زمين