تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2027

مساهمون:

ص٢٠٢٧
ز زير و بر كنده آمد دو راه * يكى سوى ماهى دگر سوى ماه رسيدند اعدا گروهاگروه * نهفتند در زير پى دشت و كوه به صحرا چو مرغان به طيران شدند * به خندق رسيدند و حيران شدند تو گفتى كه يأجوج آن لشكرا * به ره كنده‌شان سد اسكندرا درنگى گزيدند بر آن شتاب * چو كشتى كه زى ساحل آيد ز آب يكى روز جنگ اندر انداختند * دليران به آوردگه تاختند

ذكر محاربهء عمرو بن عبد ود با على ( ع ) و كشتن اسد الله الغالب او را

سپه را دليرى سپهدار بود * كه بر جيش سرهنگ و سالار بود گوى شيردل پهلوى پيل‌تن * كمان‌گير و خنجركش و تيرزن يكى لخت كوهى است گفتى بزين * كه از جنبش بومهن در زمين ز پولاد خودى به سرش آشكار * چنان چون دزى بر سر كوهسار سر خود از مهر روشن برش * سيه‌تن به خفتان و جوشن‌درش هيون‌هيكلى بر فراز هيون * به پيكر چو كوه و به قامت ستون سر و تن به خفتان و خود و زره * در ابرو ز كين چين و بند و گره نگون از كمرگاه تيغى سطبر * بتابش چو برق و ببارش چو بر ز رخشش همى بر هوا گرد خاست * عنان را كشيد و هماورد خواست بزد تكيه بر نيزه آن شوربخت * چو كوهى ز آهن به رويين درخت فروداشت چون باره لختى ز تك * چو روين بيفسرد خونها به رگ هرآن چهره كان سرخ چون چشم شير * شد از بيم او زرد همچون زرير تو گفتى مهانش كمين بنده‌اند * ز خجلت به پيشش سرافكنده‌اند پيمبر نگه كرد سوى على * كه اى مظهر هر خفى و جلى چه گويى درين كار رأى تو چيست * هماورد اين مرد غير تو كيست محيط شجاعت يكى موج زد * حضيض جهان كند و بر اوج زد بخنديد و گفتا كه شير ژيان * نترسد كه يك دشت پرماديان