تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2024

مساهمون:

ص٢٠٢٤

در بيان نفاست سخن و شرافت نظم

بداند هرآن‌كس كه دارد خرد * كه بخرد به جان مر خرد را خرد بدانش زهر زنده‌يى بر سريم * به گفتار بر جانوران سروريم نهان را سخن آشكارا كند * گل مست را سخت خارا كند سخن را سخن‌دان بداند همى * سخن از سخنگو بماند همى سخن ژرف درياست موجش هزار * نه پايان آن را نه بن نى كنار در آن ماهيانند خرد و بزرگ * همه خوردشان آب بحر سترك يكى ماهيى قطره‌خوار است و كه * نهنگى دگر لجه او بار و مه من آن زفت تمساح دريا خورم * كه طبعى چو درياست پرگوهرم همىدون سخن را بسى شيوه‌هاست * كه مر باغ را گونه‌گون ميوه‌هاست بيا تا چه دارى در انبان نهان * كه بس لاف بشنيده‌ام از كهان سخن گوى و خوش گوى و يافه مگوى * مزن لاف و راه گزافه مپوى دو توسى درين بحر درتاختند * صدفها ز لؤلؤ بپرداختند ز افسانهء پهلوان كهن * براندند بس پهلوانى سخن جوانى نكو جفت تيمار ماند * همى ناتوان ماند و بيمار ماند تو ايدون چه گويى كه دلكش بود * به گوش نيوشندگان خوش بود

ذكر سفارت خوارزم و صفت طبرستان و سبب اين نظم

اگر خوش و گر ناخوش آيد سخن * يكى كاخ نو بايد افكند بن چو شه ناصر الدّين برآمد بگاه * پى تخت باليد بر فرق ماه كهن دولتى گشته فرتوت و مست * به دو شد قوى و جوان و درست ز هند و ز خوارزم و از روم و روس * سفيرانش در پيشگه خاكبوس به خوارزمشه رافتى عزم كرد * مرا خواند و مأمور خوارزم كرد يكى نامه رنگين چو پر تذرو * نبشتند و طمغاش بر ماه و پر و به فرمان شايستهء تخت كى * به مازندران راى كردم ز رى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2024 | رضا قليخان هدايت