در بيان نفاست سخن و شرافت نظم
بداند هرآنكس كه دارد خرد * كه بخرد به جان مر خرد را خرد
بدانش زهر زندهيى بر سريم * به گفتار بر جانوران سروريم
نهان را سخن آشكارا كند * گل مست را سخت خارا كند
سخن را سخندان بداند همى * سخن از سخنگو بماند همى
سخن ژرف درياست موجش هزار * نه پايان آن را نه بن نى كنار
در آن ماهيانند خرد و بزرگ * همه خوردشان آب بحر سترك
يكى ماهيى قطرهخوار است و كه * نهنگى دگر لجه او بار و مه
من آن زفت تمساح دريا خورم * كه طبعى چو درياست پرگوهرم
همىدون سخن را بسى شيوههاست * كه مر باغ را گونهگون ميوههاست
بيا تا چه دارى در انبان نهان * كه بس لاف بشنيدهام از كهان
سخن گوى و خوش گوى و يافه مگوى * مزن لاف و راه گزافه مپوى
دو توسى درين بحر درتاختند * صدفها ز لؤلؤ بپرداختند
ز افسانهء پهلوان كهن * براندند بس پهلوانى سخن
جوانى نكو جفت تيمار ماند * همى ناتوان ماند و بيمار ماند
تو ايدون چه گويى كه دلكش بود * به گوش نيوشندگان خوش بود
ذكر سفارت خوارزم و صفت طبرستان و سبب اين نظم
اگر خوش و گر ناخوش آيد سخن * يكى كاخ نو بايد افكند بن
چو شه ناصر الدّين برآمد بگاه * پى تخت باليد بر فرق ماه
كهن دولتى گشته فرتوت و مست * به دو شد قوى و جوان و درست
ز هند و ز خوارزم و از روم و روس * سفيرانش در پيشگه خاكبوس
به خوارزمشه رافتى عزم كرد * مرا خواند و مأمور خوارزم كرد
يكى نامه رنگين چو پر تذرو * نبشتند و طمغاش بر ماه و پر و
به فرمان شايستهء تخت كى * به مازندران راى كردم ز رى