گفتا بودم به صد تفكر * و اكنون ميرم به صد تحير
تا ظن نبرى كه اختيار است * كاين هر دو ز روى اضطرار است
اين دريا را كنارهيى نيست * وزبهر نجات چارهيى نيست
راهى نبود چو با كناره * جز غرقه شدن در آن چه چاره
از مثنوى موسوم به خرم بهشت كه به وزن تقارب است و مبنى بر هشت باب
سرآغاز هر نامه يابد نگار * به نام جهانداور كردگار
كه او را خود آغاز و انجام نه * وزو بهرهء ما بجز نام نه
نگنجد در انديشهء نى در خيال * نه اندر بيان و نه اندر مقال
ز دريا چو نتوان گذر كردنا * ببايد به ساحل سفر كردنا
چو اسرار آن ذات اندر نهفت * ز آثار بايد همى بازگفت
نبينم باد بزان را نهاد * همى خاك بينيم بر گردباد
شب روز بيننده اندر سپهر * كواكب در آن ديده و ماه و مهر
بر افراز بيند همى چشم مرد * يكى آبگون گنبد گردگرد
تو گويى كه ديريست آراسته * در آن نغز بتهاى پيراسته
ستاره به ما حال گويندگان * چه پايندگان و چه پويندگان
كه هستيم ما چون شما بىخبر * شما در بزيريد و ما بر زبر
فلك مست و سرگشته از جام او * ملك محو و شوريده بر نام او
همى هرچه بينى به هر پايهيى * از آن ذات دارند سرمايهيى
همى هرچه هستند بالا و پست * همه نيستند و به دو گشته هست
پس از تيرگى جان گزيند صفا * شويم ار بدل پيرو مصطفى
شهنشاه ميران و دينگستران * مهين رسل ختم پيغمبران
نخستين فروغ و نخستين گهر * ز مهر ازل وز محيط هنر
زهى شهريارى كه هر چاكرش * برهنه سر و ننگ از افسرش
دوشش در عدد يا دو هفت آن گروه * يكى نور و هريك به ديگر شكوه