تو پردهء روى آن نگارى * اين پرده پى چه برندارى
فى التمثيل
پروانه چند عاشق شمع * گشتند شبى به محلى جمع
شمعى ديدند سربهسر نور * قدش به صفا درخت كافور
برجست يكى كه من روم پيش * گويم به شما از او كموبيش
شد طوفى كرد گرد فانوس * برگشت ز وصل شمع مايوس
گفتا كس ازو نه كامياب است * كز پرده به گرد او حجاب است
رفت آن دگرى بسان جاسوس * كارد خبرى و شمع و فانوس
گفتا كه بپرده رخ فروزد * هر چيز قرين او بسوزد
رفت آن دگرى به كشف حالش * وز شمع بسوخت پروبالش
پر سوخته بازگشت و با جمع * واگفت حديث سوزش شمع
القصه كه هريكى نشانى * گفتند ز شمع بر زبانى
زان فرقه پاك عاشقى مست * برجست و به روى شعله بنشست
در شعله بسوخت جان و هم پر * گرديد به رنگ شمع يكسر
زو هركه ز حال شمع پرسيد * خود حرفى ازو جواب نشنيد
گفتند كه اين ازو خبر يافت * كز ذات و صفات او اثر يافت
آن هيزم از شرر خبر شد * كو خود همه پاى و سر شرر شد
زين نكته خموش شد هدايت * كاين را نه حدى بود نه غايت
پيران همه مضطرب درين كوى * كى چون تو جوان از آن برد بوى
شد درد به خويش بسته ديگر * شد مرد ز خويش رسته ديگر
و له
مىداد به درد جان حكيمى * مىكرد سؤال ازو سليمى
كز حالت خود بكن بيانى * وز منزل خود بده نشانى