تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2019

مساهمون:

ص٢٠١٩

و له

در خراسان مزيد نامى بود * كه ز لعن يزيد منع نمود گفت مردى به شيخ حق‌جويى * كاندرين باب تا چه مىگويى مىكنى ترك لعنهاى يزيد * يا كنى لعن بر خلاف مزيد گفت صد لعن بر يزيد كنم * بلكه صد نيز بر مزيد كنم سالها بر يزيد لعنت باد * عمرها بر مزيد لعنت باد گرچه فانيست دهر و در گذر است * بهر دنيا ببين چه شور و شر است گر بدار نيك گر گداور شاه * كس نماند بدهر خواه و مخواه هرچه جز عقل و نفس و افلاكست * اولش خاك و آخرش خاكست نه جهان ماند و نه اهل جهان * دل چه بندى به صعب و سهل جهان پرس‌پرسان ز من صغير و كبير * كاى هدايت كرا گرفتى پير نيكوان را چرا كنم بدنام * پير من شاهد است و باده و جام بادهء ذوق و وجد و عشق و كمال * چشم مست بتى است ز اهل جمال خم باده است چشم مست كسى * خويش را مىكشم ز دست كسى رفت كوى او طريقت ماست * ديدن روى او حقيقت ماست فكر ما از دهان تنگش و بس * ذكر از آن روى لاله رنگش و بس پس چه پوييم راه طراران * مسلك زاهدان و مكاران

از مثنوى انيس العاشقين كه دوازده مقاله است

اى عشق تو چون محيط و دل فلك * سبحان اللّه مالك الملك آغاز تو عارى از بدايت * انجام تو خالى از نهايت با جود تو ما وجود موجود * بىبود تو ما نمود بىبود بر ديدهء دل هميشه ظاهر * ذات و صفت تو از مظاهر عالم همه محو در صفاتت * آگاه تويى به كنه ذاتت هر سو به فغان هزار بلبل * بويى نشنيده كس ازين گل