و له
در خراسان مزيد نامى بود * كه ز لعن يزيد منع نمود
گفت مردى به شيخ حقجويى * كاندرين باب تا چه مىگويى
مىكنى ترك لعنهاى يزيد * يا كنى لعن بر خلاف مزيد
گفت صد لعن بر يزيد كنم * بلكه صد نيز بر مزيد كنم
سالها بر يزيد لعنت باد * عمرها بر مزيد لعنت باد
گرچه فانيست دهر و در گذر است * بهر دنيا ببين چه شور و شر است
گر بدار نيك گر گداور شاه * كس نماند بدهر خواه و مخواه
هرچه جز عقل و نفس و افلاكست * اولش خاك و آخرش خاكست
نه جهان ماند و نه اهل جهان * دل چه بندى به صعب و سهل جهان
پرسپرسان ز من صغير و كبير * كاى هدايت كرا گرفتى پير
نيكوان را چرا كنم بدنام * پير من شاهد است و باده و جام
بادهء ذوق و وجد و عشق و كمال * چشم مست بتى است ز اهل جمال
خم باده است چشم مست كسى * خويش را مىكشم ز دست كسى
رفت كوى او طريقت ماست * ديدن روى او حقيقت ماست
فكر ما از دهان تنگش و بس * ذكر از آن روى لاله رنگش و بس
پس چه پوييم راه طراران * مسلك زاهدان و مكاران
از مثنوى انيس العاشقين كه دوازده مقاله است
اى عشق تو چون محيط و دل فلك * سبحان اللّه مالك الملك
آغاز تو عارى از بدايت * انجام تو خالى از نهايت
با جود تو ما وجود موجود * بىبود تو ما نمود بىبود
بر ديدهء دل هميشه ظاهر * ذات و صفت تو از مظاهر
عالم همه محو در صفاتت * آگاه تويى به كنه ذاتت
هر سو به فغان هزار بلبل * بويى نشنيده كس ازين گل