چون شود از خيال تفرقه جمع * نور و تاب و ضيا دهد چون شمع
يابد از ياد دوست قوت و قوت * چمد از ملك جانب ملكوت
جلوهها بيند از حقايق كون * كه نه شكلش توان سرود و نه لون
هرچه پويد به ره فزون پويد * هرچه جويد فزونفزون جويد
جذبه آيد سلوك بندد بار * مهر چون تافت شمع گردد تار
به هوا اى پسر بهو كه رسد * بىفنا در حريم او كه رسد
حرم و دير هر دو خانهء اوست * بانگ ناقوس و نى ترانهء اوست
سبحه هم از پى اطاعت اوست * عقد زنار بهر طاعت اوست
بتپرستان به طرف بتخانه * همه بر شمع عشق پروانه
قبلهء جمله چونكه در پرده است * هركسى رو به قبلهاى كرد است
نى كه چون روى اوست بىپرده * همهكس رو بهسوى او كرده
ما همه بتپرست با اصنام * بتپرستان بدين صفت بدنام
شيخكان نيز بتپرستانند * كز شراب غرور مستانند
طاعت و معرفت حقايق و نور * هم بتانند پيش اهل حضور
واى ازين رهبران ناموسى * آه ازين شيخكان سالوسى
نور حق خود همين نه در حرم است * بلكه در دير و در رخ صنم است
همه دانند سنگ يزدان نيست * همه دانند بنده سلطان نيست
همه دانند پرده در پرده است * يار بىپرده پردهها كرد است
جذبهء او چو جلوه آغازد * مرد زنار را ولى سازد
قهر او چون كند به مرد ظهور * شود ابليس بلعم باعور
جامه ديدن ز ديدهء عامه است * خاصه را ديد صاحب جامه است
بر كرم چون بناى اين دير است * آخر كار جمله بر خير است
تن چو خود جامه است اى عامه * چه فزاييد جامه بر جامه
كرم قز هم بر يشمين سلب است * در سلب مردنش ازين سبب است
اين سلب را چو كرم پيله به در * مرغ شو وز سلب دراى و بپر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2014
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠١٤