سخن آن بود كز جنود مشيب * فر و زيب فراز رفته به شيب
عشق خوبان كه دايمم بدهكار * شوقش اكنون ز دل ربوده قرار
گهگه آيد از آن مرا در دل * كاندكى مانده ريشهاش در گل
ريشه در گل ولى ستاخش نيست * بيخ چون خشك برگ و شاخش نيست
بعد ازين كى دلم كشد به نشاط * ور كشد نيست جز جنون و خباط
همه دانند زير چرخ كبود * هيچ حالى چنان نماند كه بود
دمبهدم هست جمله را تبديل * زين محل در دگر محل تحويل
و له
چون چنين است امر و مشهود است * هست معدوم هرچه موجود است
عمر هر لحظه در گذار بود * تو گمانت كه برقرار بود
آب در جو روان و سيار است * در نظر مستمر نمودار است
شعلهء شمع را سرافرازيست * نور انجاميش نه آغازيست
آنچه از كانى آنچه افلاكيست * كه به هم گشته در تن خاكيست
همه را بازپس ببايد داد * شدن از دام هريكى آزاد
باز بايد بسان اول شد * يعنى از رنگ و بو معطل شد
چون ببايد شدن به رنگ عدم * يعنى از رنگها به رنگ قدم
كاش اين رنگها نيفزودى * رنگ بىرنگى عدم بودى
چونكه انجام هست چون آغاز * راه ما از چه گشت دور و دراز
تيرهجانيست اين سپنجسرا * ما درين بند و سمج چون اسرا
هر تعين به پاى ما قيدى * هردمى صيد عمروى و زيدى
هركه بىعشق زيست او مرده است * فانى و بىحيات و افسرده است
يكره اى دل فسردگى بگذار * زنده شو زنده مردگى بگذار
گر توانى به طبع آذر باش * نتوانى برو سمندر باش
هركه آتش نشد در آتش سوخت * رخ برافروخت هركه جان افروخت