تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2011

مساهمون:

ص٢٠١١
سخن آن بود كز جنود مشيب * فر و زيب فراز رفته به شيب عشق خوبان كه دايمم بدهكار * شوقش اكنون ز دل ربوده قرار گه‌گه آيد از آن مرا در دل * كاندكى مانده ريشه‌اش در گل ريشه در گل ولى ستاخش نيست * بيخ چون خشك برگ و شاخش نيست بعد ازين كى دلم كشد به نشاط * ور كشد نيست جز جنون و خباط همه دانند زير چرخ كبود * هيچ حالى چنان نماند كه بود دم‌به‌دم هست جمله را تبديل * زين محل در دگر محل تحويل

و له

چون چنين است امر و مشهود است * هست معدوم هرچه موجود است عمر هر لحظه در گذار بود * تو گمانت كه برقرار بود آب در جو روان و سيار است * در نظر مستمر نمودار است شعلهء شمع را سرافرازيست * نور انجاميش نه آغازيست آنچه از كانى آنچه افلاكيست * كه به هم گشته در تن خاكيست همه را بازپس ببايد داد * شدن از دام هريكى آزاد باز بايد بسان اول شد * يعنى از رنگ و بو معطل شد چون ببايد شدن به رنگ عدم * يعنى از رنگها به رنگ قدم كاش اين رنگها نيفزودى * رنگ بىرنگى عدم بودى چونكه انجام هست چون آغاز * راه ما از چه گشت دور و دراز تيره‌جانيست اين سپنج‌سرا * ما درين بند و سمج چون اسرا هر تعين به پاى ما قيدى * هردمى صيد عمروى و زيدى هركه بىعشق زيست او مرده است * فانى و بىحيات و افسرده است يك‌ره اى دل فسردگى بگذار * زنده شو زنده مردگى بگذار گر توانى به طبع آذر باش * نتوانى برو سمندر باش هركه آتش نشد در آتش سوخت * رخ برافروخت هركه جان افروخت