تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2013

مساهمون:

ص٢٠١٣
تن شود جان و جان شود هم تن * شود اين تيره وان دگر روشن چو جسد شد لطيف گردد جان * روح خوانند مردمش به بيان شد مجسم چو روح گشت جسد * جسم خوانندش اى برى ز حسد جان به عصيان سيه شود چون تن * تن به طاعت چو جان شود روشن تن چو افزوده شد روان كاهد * آينه تيره صيقلى خواهد جان چو غالب بدن شود مغلوب * همه جاذب به خود كشد مجذوب سيم و زر را به كوره بگدازند * فى المثل هر دو را يكى سازند گر مس افزون بود ز زر بسيار * حكم مس غالب است بر دينار ور زر افزون از وى و بيشتر است * دان همانا نه مس بود كه زر است مرد نقاد هر دو بشناسد * نبود فربه آنچه آماسد جان اگر تابع صفات تنست * جان مخوانش كه نيست جان بدنست تو و من نى تنيم و نى جانيم * صاحب اين و حاكم آنيم تن بىروح را وجودى نيست * جان بىجسم را نمودى نيست هست آن را حيات و نيست وجود * هست اين را وجود و نيست نمود عكس خورشيد را بقا باشد * ليك ازين خاك باضيا باشد سنگ هرچند بس ثقيل آمد * پرتو مهر را دليل آمد آب اگر عكس ما نمايد پاك * زان بود كاندروست بهره ز خاك ور نه گر آب صرف بىخاك است * عقل داند كه از صور پاك است

و له ايضا

نفس ما جوهريست روحانى * كه نه جسم است آن نه جسمانى گوهر است او و اين بدن صندوق * عاشقست او و اين بدن معشوق همچو معنى كه در بيان بينى * روح را با تن آن‌چنان بينى زندهء مرده را روان نبود * گرم افسرده را توان نبود نفس آيينه‌ايست گر شد پاك * صورت غيب را كند ادراك