تن شود جان و جان شود هم تن * شود اين تيره وان دگر روشن
چو جسد شد لطيف گردد جان * روح خوانند مردمش به بيان
شد مجسم چو روح گشت جسد * جسم خوانندش اى برى ز حسد
جان به عصيان سيه شود چون تن * تن به طاعت چو جان شود روشن
تن چو افزوده شد روان كاهد * آينه تيره صيقلى خواهد
جان چو غالب بدن شود مغلوب * همه جاذب به خود كشد مجذوب
سيم و زر را به كوره بگدازند * فى المثل هر دو را يكى سازند
گر مس افزون بود ز زر بسيار * حكم مس غالب است بر دينار
ور زر افزون از وى و بيشتر است * دان همانا نه مس بود كه زر است
مرد نقاد هر دو بشناسد * نبود فربه آنچه آماسد
جان اگر تابع صفات تنست * جان مخوانش كه نيست جان بدنست
تو و من نى تنيم و نى جانيم * صاحب اين و حاكم آنيم
تن بىروح را وجودى نيست * جان بىجسم را نمودى نيست
هست آن را حيات و نيست وجود * هست اين را وجود و نيست نمود
عكس خورشيد را بقا باشد * ليك ازين خاك باضيا باشد
سنگ هرچند بس ثقيل آمد * پرتو مهر را دليل آمد
آب اگر عكس ما نمايد پاك * زان بود كاندروست بهره ز خاك
ور نه گر آب صرف بىخاك است * عقل داند كه از صور پاك است
و له ايضا
نفس ما جوهريست روحانى * كه نه جسم است آن نه جسمانى
گوهر است او و اين بدن صندوق * عاشقست او و اين بدن معشوق
همچو معنى كه در بيان بينى * روح را با تن آنچنان بينى
زندهء مرده را روان نبود * گرم افسرده را توان نبود
نفس آيينهايست گر شد پاك * صورت غيب را كند ادراك