تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2012

مساهمون:

ص٢٠١٢
بفلك برشدن كه بتواند * جز كه اندر اثير در راند تا نسوزم به عشقش از سردرد * نشود گرم با من آن دل سرد قطره درياست چون به دريا رفت * ذره بيضاست گر به بيضا رفت قطره تا قطره است در خطره است * بحر آن را مخوان كه آن قطره است ذره‌ذره است تا به خود غره است * شمس آن را مدان كه آن ذره است راه الحاد بىسرانجام است * صورتش پخته معنيش خام است پوست باشد زبان بيدل پوست * ليك دل بىزبان بسى نيكوست خود دل بىزبان چو مغز آيد * مغز كاو را نه پوست نغز آيد آدمى زبدهء دوعالم شد * زان خلافت نصيب آدم شد آخرين نقش آدم خاكيست * و اولين نقشهاى افلاكيست كاتبان امتحان خامه كنند * چون نكو گشت ثبت نامه كنند اندر آغاز نيست كار تمام * كار گيرد كمال در انجام هرك را جان بود نه جان باشد * فرق از ابر تا دخان باشد هم دخان بر هوا رود به شتاب * ليك چون ابر ازو نبارد آب باز ارواح پايه‌ها دارند * چون معادن كه مايه‌ها دارند پرتو آفتاب بر همه تافت * ليك هر معدنى فلزى يافت

و له ايضا

كار گيتى بود عجيب و غريب * همچو موج سراب تشنه فريب ما گرفتار بند صورت و رنگ * گاه با نفس صلح و گاه به جنگ صورت جان به مرگ كى فانيست * خاصه آن روحها كه رحمانيست نطفه بنگر چه بود از آغاز * پس چها شد ز روى صورت باز روح چون از بدن رها گردد * كس چه داند دگر چها گردد شرف تن اگرچه هست به جان * بىشرف نيست پيكر انسان گفته برخى كه ز اهل تمييزند * كاين دو از روى اصل يك چيزند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2012 | رضا قليخان هدايت