بفلك برشدن كه بتواند * جز كه اندر اثير در راند
تا نسوزم به عشقش از سردرد * نشود گرم با من آن دل سرد
قطره درياست چون به دريا رفت * ذره بيضاست گر به بيضا رفت
قطره تا قطره است در خطره است * بحر آن را مخوان كه آن قطره است
ذرهذره است تا به خود غره است * شمس آن را مدان كه آن ذره است
راه الحاد بىسرانجام است * صورتش پخته معنيش خام است
پوست باشد زبان بيدل پوست * ليك دل بىزبان بسى نيكوست
خود دل بىزبان چو مغز آيد * مغز كاو را نه پوست نغز آيد
آدمى زبدهء دوعالم شد * زان خلافت نصيب آدم شد
آخرين نقش آدم خاكيست * و اولين نقشهاى افلاكيست
كاتبان امتحان خامه كنند * چون نكو گشت ثبت نامه كنند
اندر آغاز نيست كار تمام * كار گيرد كمال در انجام
هرك را جان بود نه جان باشد * فرق از ابر تا دخان باشد
هم دخان بر هوا رود به شتاب * ليك چون ابر ازو نبارد آب
باز ارواح پايهها دارند * چون معادن كه مايهها دارند
پرتو آفتاب بر همه تافت * ليك هر معدنى فلزى يافت
و له ايضا
كار گيتى بود عجيب و غريب * همچو موج سراب تشنه فريب
ما گرفتار بند صورت و رنگ * گاه با نفس صلح و گاه به جنگ
صورت جان به مرگ كى فانيست * خاصه آن روحها كه رحمانيست
نطفه بنگر چه بود از آغاز * پس چها شد ز روى صورت باز
روح چون از بدن رها گردد * كس چه داند دگر چها گردد
شرف تن اگرچه هست به جان * بىشرف نيست پيكر انسان
گفته برخى كه ز اهل تمييزند * كاين دو از روى اصل يك چيزند