سرو يكتاى من دوتايى جست * گهرم لون كهربايى جست
جعدهايم كه خم چو چنبر بود * گشت كافور اگرچه عنبر بود
خواجه گشتم ولى نيم مسرور * زين غلامان كه عنبر و كافور
از مى زنجبيليم دوريست * روزگار شراب كافوريست
گشته از برف كوهسار سرم * آب جارى ز چشمهء بصرم
هرك را موى سر سپيد شود * ديده گريد كه نااميد شود
آن كمانابروان كه گاه شباب * مژه ديده بوديش چو نشاب
نه به قانون نيكويى كج شد * كه به طرزى خلاف معوج شد
بشكست اين سيهكمان نزار * وز كمان شكسته نايد كار
موى ابرو فراز ديده چميد * قوتش كم شد و ز ضعف خميد
راست خواهد شدن كى او را پشت * مگرش ز استعانت انگشت
هرچه بالا برم به زير آيد * قيرى آرم به رنگ شير آيد
عجبا غير موى رنگپذير * قير ديدى كه بازگردد شير
بدر من چون هلال لاغر شد * همچو يكنيمه كج ز ساغر شد
هركه بدرش هلالوش لاغر * به كه از دست بفكند ساغر
مى لعلى كنون مراست عذاب * كه بجز عم پر است لعل مذاب
مى سورى چسود و لبس حرير * آنكه شد سورى رخش چو زرير
خردسالان به گرد من شده جمع * من گدازان ميانشان چون شمع
غافل ايشان و من به فكر رموز * همه در خنده و من اندر سوز
بر در گريه چون ميان بندد * برق بر گريههاى آن خندد
خنده از خامى است و گريه ز حرق * گريهء ابر به كه خندهء برق
گريهء ابر باغ بفروزد * خندهء برق كشتها سوزد
خندههاى صراحى است ز درد * نسبت او را مده به خندهء سرد
گرنه حالش ز غم دگرگونست * جارى از حلق آن چرا خونست
خون دل جاريش به وقت قى است * تو گمان مىبرى كه خون نه مى است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2010
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠١٠