تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2010

مساهمون:

ص٢٠١٠
سرو يكتاى من دوتايى جست * گهرم لون كهربايى جست جعدهايم كه خم چو چنبر بود * گشت كافور اگرچه عنبر بود خواجه گشتم ولى نيم مسرور * زين غلامان كه عنبر و كافور از مى زنجبيليم دوريست * روزگار شراب كافوريست گشته از برف كوهسار سرم * آب جارى ز چشمهء بصرم هرك را موى سر سپيد شود * ديده گريد كه نااميد شود آن كمان‌ابروان كه گاه شباب * مژه ديده بوديش چو نشاب نه به قانون نيكويى كج شد * كه به طرزى خلاف معوج شد بشكست اين سيه‌كمان نزار * وز كمان شكسته نايد كار موى ابرو فراز ديده چميد * قوتش كم شد و ز ضعف خميد راست خواهد شدن كى او را پشت * مگرش ز استعانت انگشت هرچه بالا برم به زير آيد * قيرى آرم به رنگ شير آيد عجبا غير موى رنگ‌پذير * قير ديدى كه بازگردد شير بدر من چون هلال لاغر شد * همچو يك‌نيمه كج ز ساغر شد هركه بدرش هلال‌وش لاغر * به كه از دست بفكند ساغر مى لعلى كنون مراست عذاب * كه بجز عم پر است لعل مذاب مى سورى چسود و لبس حرير * آنكه شد سورى رخش چو زرير خردسالان به گرد من شده جمع * من گدازان ميانشان چون شمع غافل ايشان و من به فكر رموز * همه در خنده و من اندر سوز بر در گريه چون ميان بندد * برق بر گريه‌هاى آن خندد خنده از خامى است و گريه ز حرق * گريهء ابر به كه خندهء برق گريهء ابر باغ بفروزد * خندهء برق كشتها سوزد خنده‌هاى صراحى است ز درد * نسبت او را مده به خندهء سرد گرنه حالش ز غم دگرگونست * جارى از حلق آن چرا خونست خون دل جاريش به وقت قى است * تو گمان مىبرى كه خون نه مى است