تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2009

مساهمون:

ص٢٠٠٩
پيشوايان ما چنين بودند * مظهر ذات آن و اين بودند همه از جان مطيع و پيرو او * همه محو تجلى نو او همه در حسن و عشق آشفته * راز ايشان به محرمان گفته مرد را اسم مى چه كار آيد * نخل مومين كجا به بار آيد شاه شطرنج را لقب شاه است * ليك از نام خود نه آگاه است شاه بايد كه چون كمر بندد * دشمن و دوست گريد و خندد پرخورى از خرى جدا نبود * مرده‌تن بندهء خدا نبود خنفسازى به راز مىپويد * همچو بلبل كه گل همىجويد هر مشامى سزاى بويى دان * آب جان جسم را سبويى دان آبها مختلف سبو يكرنگ * چون نگردد دل سفيهان تنگ گر پسر از پدرش بيگانه است * همه دانند راندهء خانه است بچهء شير شير خواهد بود * هم ز خردى دلير خواهد بود بيضهء قاز ماكيان پرورد * قاز گردد چو سر برون آورد بچهء قاز ماكيان نشود * هر مجوسى خود از كيان نشود بود آرى حسين پور على * كاندر و جلوه كرد نور على چونكه دستش به قبضهء صمصام * گو دو صد دشت پر شو از ضرغام دشت محشر چو جا به زين آرد * كوه دريا چو رو به كين آرد پور حيدر كجا ز جان ترسد * از زمين يا ز آسمان ترسد بدهد جان و مال دين ندهد * دست بيعت به مشركين ندهد مهد يا چند خسبى اندر مهد * كه زمان ظهور تست اين عهد نرسيديم ما به نور امام * اى دريغا كه عمر گشت تمام

در صفت ضعف و پيرى خود گويد

سال عمرم براند چون سوى چل * پاى عيش و نشاط مانده به گل مويم اسپيد گشت و رويم زرد * گرمى دهر بر دلم شد سرد