در تحقيق و تفريد و خاتمهء كتاب
دمى بيدار شو اى خفته بيدار * كه بس خفتى و خسبى نيز بسيار
من اين دانم كه جان من نميرد * گرامى جان به مرگ تن نميرد
تن ار يزد روان پاينده باشد * گر اين ميرد ولى آن زنده باشد
مرا زين جان سپردن نيست باكى * ممان از هستيم گو مشت خاكى
من و شاهنشهى اين بندگى چند * من و مرگ اين مزور زندگى چند
دو صد تبديل ديدم هردمى باز * به هر تبديل به گشتم ز آغاز
بههرحال از توقف مىگزيدم * به حالى خوبتر كى مىرسيدم
ازين تبديل صورت غم نبايد * چو معنى هست صورت كم نيايد
تن ار گردد عدم جان را عدم نيست * هم ار گردد عدم به از عدم چيست
وجودى كان همه نابود بود است * عدم باشد ولى نامش وجود است
عدم كان معدن جانست نامش * وجود است و عدم خوانند عامش
كسى از عالم معنى خبر يافت * كه او از عالم صورت گذر يافت
چو دل را غير لحمى مى نخوانى * تو اسرار دل مردان چه دانى
نصيبى كو ز الوان بهر اكمه * سخن آرد سخن هان قصه كوته
از مثنوى موسوم به بحر الحقائق به وزن حديقهء حكيم سنايى
اى روانآفرين پاينده * تو خداى جهان و ما بنده
بوده بود تو تا كه خود بوده * نه ز ما كاسته نه بفزوده
زين جهانى نهاد و گردونى * نه كمى در تو و نه افزونى
هرچه پاينده هرچه آن پويان * همه نزديكى تو را جويان
هرچه خاموش و هرچه گوينده * جمله اندر ره تو پوينده
گويهاى سپهر سرگردان * همه گوييت در خم چوگان
اختران روان و استاده * همه سر بر خط تو بنهاده
اى به ظاهر شبان اين رمه تو * وى به باطن حقيقت همه تو