تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2006

مساهمون:

ص٢٠٠٦

در تحقيق و تفريد و خاتمهء كتاب

دمى بيدار شو اى خفته بيدار * كه بس خفتى و خسبى نيز بسيار من اين دانم كه جان من نميرد * گرامى جان به مرگ تن نميرد تن ار يزد روان پاينده باشد * گر اين ميرد ولى آن زنده باشد مرا زين جان سپردن نيست باكى * ممان از هستيم گو مشت خاكى من و شاهنشهى اين بندگى چند * من و مرگ اين مزور زندگى چند دو صد تبديل ديدم هردمى باز * به هر تبديل به گشتم ز آغاز به‌هرحال از توقف مىگزيدم * به حالى خوب‌تر كى مىرسيدم ازين تبديل صورت غم نبايد * چو معنى هست صورت كم نيايد تن ار گردد عدم جان را عدم نيست * هم ار گردد عدم به از عدم چيست وجودى كان همه نابود بود است * عدم باشد ولى نامش وجود است عدم كان معدن جانست نامش * وجود است و عدم خوانند عامش كسى از عالم معنى خبر يافت * كه او از عالم صورت گذر يافت چو دل را غير لحمى مى نخوانى * تو اسرار دل مردان چه دانى نصيبى كو ز الوان بهر اكمه * سخن آرد سخن هان قصه كوته

از مثنوى موسوم به بحر الحقائق به وزن حديقهء حكيم سنايى

اى روان‌آفرين پاينده * تو خداى جهان و ما بنده بوده بود تو تا كه خود بوده * نه ز ما كاسته نه بفزوده زين جهانى نهاد و گردونى * نه كمى در تو و نه افزونى هرچه پاينده هرچه آن پويان * همه نزديكى تو را جويان هرچه خاموش و هرچه گوينده * جمله اندر ره تو پوينده گويهاى سپهر سرگردان * همه گوييت در خم چوگان اختران روان و استاده * همه سر بر خط تو بنهاده اى به ظاهر شبان اين رمه تو * وى به باطن حقيقت همه تو