هرآنكو دست او ديدى و تيغش * شدى محو و نكردى جان دريغش
به سر تيغيش ناگه كارگر شد * كز آن آن فرق نازك را خبر شد
كسى را دل دهد كان كاكل و فرق * به تيغ تيز اندر خون كند غرق
زهى آهندلى اى تيغ پولاد * دلت خون باد كاين معنى دلت داد
به هر تارى كز آن كاكل رسيدى * دريغا رشتهء صد جان بريدى
چو بكتاش آگه آمد بر قفا تاخت * به تيغى كار خصم سنگدل ساخت
شبانگه خوش ز ميدان بازگرديد * به مستى با ملك دمساز گرديد
هم آخر ضعفش از پا اندر آورد * تن سيمينش اندر بستر آورد
چو شد بكتاش را جا بستر ناز * بت سيمين بدان آگه شد از راز
بر آن بالا كه بودى خوش بلايى * فروپوشيد چون مردان قبايى
نقاب افكند بر رخسار دلخواه * سحابى گشت حايل در بر ماه
بيك تيغى چو ابروى كجش خواست * كه چون ابروش بودى در كجى راست
كمندى همچو گيسوى بلندش * كه بودى صد شكن در بندبندش
بدى چون غمزهء ابرو نهانش * نياز افتاد با تير و كمانش
سرو بر چون ز ساز رزمآراست * سمند برق سير باد تك خواست
چو آمد آشنا پا با ركابش * به ميدان بود جا ازبس شتابش
نظر بگشاد آن ماه پر آزرم * به ميدان ديد خوش هنگامهيى گرم
پرندآور برآورد از نيامش * به ياد دوست بهر انتقامش
به قلب دشمنان خوش حمله آورد * كمان گويا كه قلب دوستان كرد
چو با فتح و ظفر انباز گرديد * سوى خرگه ز ميدان بازگرديد
هى هركس به امر شاه بشتافت * نقاب افكنده را بس جست و كم يافت
در ذكر چراغان و آذين شهر بلخ و حال رابعه بنت كعب
شباهنگام كز اين تابش و سوز * فروبنشست شمع گيتىافروز
عيان شد بر سپهر از هر كناره * هزاران شمع سيمين از ستاره