تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2003

مساهمون:

ص٢٠٠٣
هرآن‌كو دست او ديدى و تيغش * شدى محو و نكردى جان دريغش به سر تيغيش ناگه كارگر شد * كز آن آن فرق نازك را خبر شد كسى را دل دهد كان كاكل و فرق * به تيغ تيز اندر خون كند غرق زهى آهن‌دلى اى تيغ پولاد * دلت خون باد كاين معنى دلت داد به هر تارى كز آن كاكل رسيدى * دريغا رشتهء صد جان بريدى چو بكتاش آگه آمد بر قفا تاخت * به تيغى كار خصم سنگدل ساخت شبانگه خوش ز ميدان بازگرديد * به مستى با ملك دمساز گرديد هم آخر ضعفش از پا اندر آورد * تن سيمينش اندر بستر آورد چو شد بكتاش را جا بستر ناز * بت سيمين بدان آگه شد از راز بر آن بالا كه بودى خوش بلايى * فروپوشيد چون مردان قبايى نقاب افكند بر رخسار دلخواه * سحابى گشت حايل در بر ماه بيك تيغى چو ابروى كجش خواست * كه چون ابروش بودى در كجى راست كمندى همچو گيسوى بلندش * كه بودى صد شكن در بندبندش بدى چون غمزهء ابرو نهانش * نياز افتاد با تير و كمانش سرو بر چون ز ساز رزم‌آراست * سمند برق سير باد تك خواست چو آمد آشنا پا با ركابش * به ميدان بود جا ازبس شتابش نظر بگشاد آن ماه پر آزرم * به ميدان ديد خوش هنگامه‌يى گرم پرندآور برآورد از نيامش * به ياد دوست بهر انتقامش به قلب دشمنان خوش حمله آورد * كمان گويا كه قلب دوستان كرد چو با فتح و ظفر انباز گرديد * سوى خرگه ز ميدان بازگرديد هى هركس به امر شاه بشتافت * نقاب افكنده را بس جست و كم يافت

در ذكر چراغان و آذين شهر بلخ و حال رابعه بنت كعب

شباهنگام كز اين تابش و سوز * فروبنشست شمع گيتىافروز عيان شد بر سپهر از هر كناره * هزاران شمع سيمين از ستاره
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2003 | رضا قليخان هدايت