تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2004

مساهمون:

ص٢٠٠٤
ملك آرايش سطح زمين كرد * زمين را ثانى چرخ برين كرد عيان شد از شهاب مرد لاعب * به يكدم بر هوا صد نجم ثاقب ملك از خرمى ساغر گرفته * غلامان جمله مينا برگرفته دل زين العرب از درد دورى * قرارش مىنشايست و صبورى به مى شد بهر دفع غم نيازش * نيفتد تا برون از پرده رازش نمىدانست كاو چون باده نوشد * نيارد سر عشق خود بپوشد پرىرخ ساغرى سرشار نوشيد * به طاق ابروى دلدار نوشيد درآمد چون دل وى نى به ناله * ز ساقى خواست پىدرپى پياله غم عشق و پس آنگه نشئهء مى * مى صاف و پس آنگه نالهء نى تواند كس كه راز دل بپوشد * تواند دل به غمازى نكوشد دو نرگس كرد چون ابر بهاران * فروباريد اشكى همچو باران به بانگ نى به لاله ريخت ژاله * چو نى شد بندبندش پر ز ناله نه مى پيوسته دفع غم نمايد * چو غم دارى غمت بر غم فزايد هرآن وصفى كه غالب بر دل آيد * به سرمستى به روزش حاصل آيد نه اين حالت ز تأثير شرابست * كه بىمى دايما عاشق خرابست مىآمد دست‌آويزى به دستم * به عذر بيخودى يعنى كه مستم مرا در كار دل مستى بهانه است * دلم مست و سخن جز اين فسانه است پرىرخ نيم‌مست از بادهء ناب * سحرگاهان برآمد ناگه از خواب

تفرج رابعه بنت كعب در باغ و عمارت خود

از آن زيباروش كان نازنين را * به گردن خون صد گردون زمين را نسيمش برگ گل از راه برداشت * كه از پاى لطيف او خبر داشت به پايش ريخت گل گلبن همه راه * كه از طبع غيورش بودى آگاه به هر جانب رخ آن سرو سهى كرد * ز بلبل جمله گلبنها تهى كرد به صد شرم و به صد عجز نهانى * به بلبلها ز گلها مهربانى