تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2005

مساهمون:

ص٢٠٠٥
لب جودايه و ساقى طلب كرد * مى دوشينه را باقى طلب كرد مى باقى به دو پيمود ساقى * نماند از عقل و هوشش هيچ باقى يكى شعله است عشق بيكرانه * كه بر گردون كشد هردم زبانه همه تدبير و راى مرد هشيار * بر آن شعله چون مشتى خس و خار زهى بيچاره كو در چاره كوشد * كه از خار و خسى آن شعله پوشد يكى مشك است عشق خانه‌پرداز * كه بويش گردد از صد پرده غماز همه صبر و ثبات جان دل‌ريش * بر آن مشك نبود پرده‌يى بيش زهى ابله كه مىخواهد بافسون * كه مشك از پرده ندهد بوى بيرون يكى باده است عشق پر ز نيرنگ * كه صد عقل از نگاهش بى خود و دنگ همه فرهنگ و عقل عاشق مست * بر آن باده عقل كودكى پست زهى نادان كه مىخواهد به نيرنگ * بپوشد مستى خود ز اهل فرهنگ اگر بوى دهان پوشد به افسون * چه خواهد كرد با رخسار گلگون يكى آيينه دادن به به دستش * كه تا خود پرسد از چشمان مستش به رسوايى صلاى عشق دادند * بنايش هم به ناكامى نهادند حديث عشق بنت كعب و بكتاش * هم آخر شد به پيش مرد و زن فاش غنيمت مىشمردند آن دمى چند * شتاب آورده در دفع غمى چند به مى گفتى از آن همت گمارند * كه بيخ نخل غم از پا درآرند چو از غم نيست آسايش زمانى * خرابى بهتر از رطل گرانى چو عقل ما بجز وحشت نيارد * خوش آنكو عمر در مستى گذارد خوش است اين بزمگه بر ميگساران * كشيدن جام مى بر روى ياران دمى را نقد باهم شاد بودن * ز فردا و زدى آزاد بودن ولى اين بزمگه باقى نماند * مى و مىخواره و ساقى نماند به هشيارى كرا تا چند مستى * مگر آگه شوى از راز هستى تو را حكمت اگر آسوده مىخواست * چو آغازت كنون نابوده مىخواست همانا بهر هشيارى و رنجست * كه منزلگاهت اين دير سپنج است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2005 | رضا قليخان هدايت