لب جودايه و ساقى طلب كرد * مى دوشينه را باقى طلب كرد
مى باقى به دو پيمود ساقى * نماند از عقل و هوشش هيچ باقى
يكى شعله است عشق بيكرانه * كه بر گردون كشد هردم زبانه
همه تدبير و راى مرد هشيار * بر آن شعله چون مشتى خس و خار
زهى بيچاره كو در چاره كوشد * كه از خار و خسى آن شعله پوشد
يكى مشك است عشق خانهپرداز * كه بويش گردد از صد پرده غماز
همه صبر و ثبات جان دلريش * بر آن مشك نبود پردهيى بيش
زهى ابله كه مىخواهد بافسون * كه مشك از پرده ندهد بوى بيرون
يكى باده است عشق پر ز نيرنگ * كه صد عقل از نگاهش بى خود و دنگ
همه فرهنگ و عقل عاشق مست * بر آن باده عقل كودكى پست
زهى نادان كه مىخواهد به نيرنگ * بپوشد مستى خود ز اهل فرهنگ
اگر بوى دهان پوشد به افسون * چه خواهد كرد با رخسار گلگون
يكى آيينه دادن به به دستش * كه تا خود پرسد از چشمان مستش
به رسوايى صلاى عشق دادند * بنايش هم به ناكامى نهادند
حديث عشق بنت كعب و بكتاش * هم آخر شد به پيش مرد و زن فاش
غنيمت مىشمردند آن دمى چند * شتاب آورده در دفع غمى چند
به مى گفتى از آن همت گمارند * كه بيخ نخل غم از پا درآرند
چو از غم نيست آسايش زمانى * خرابى بهتر از رطل گرانى
چو عقل ما بجز وحشت نيارد * خوش آنكو عمر در مستى گذارد
خوش است اين بزمگه بر ميگساران * كشيدن جام مى بر روى ياران
دمى را نقد باهم شاد بودن * ز فردا و زدى آزاد بودن
ولى اين بزمگه باقى نماند * مى و مىخواره و ساقى نماند
به هشيارى كرا تا چند مستى * مگر آگه شوى از راز هستى
تو را حكمت اگر آسوده مىخواست * چو آغازت كنون نابوده مىخواست
همانا بهر هشيارى و رنجست * كه منزلگاهت اين دير سپنج است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2005
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٠٥