تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2002

مساهمون:

ص٢٠٠٢
خيال آن بت پاكيزه‌چهرش * به خواب از نو مجسم شد ز مهرش درآمد از درش شاه قبايل * بت شكرلب شيرين‌شمايل فتاد از پاى و زان پس جست از جاى * كه احسنت اى نگار محفل‌آراى نگارينا بتا ماها بهارا * دلاراما شكرخندا نگارا بهشتا گلشنا بالنده‌سروا * سخن‌گوطوطيا رعنا تذروا الا يا لاله‌رويا گل‌عذارا * شگرفا شه‌نژادا شهريارا حصارى لعبت نوشادى آيين * بت فرخار و خلخ بتگر چين دمى از دل مرا بزداى دردى * بس است آخر كه كردى آنچه كردى كجا جويم تو را اى رهزن خواب * كجا يابم تو را اى گنج ناياب جوابش داد آن معشوق طناز * كه هم در خواب خواهى ديدنم باز به دامانش به عجز آويخت بكتاش * كه يك ساعت مرو با من شبى باش از آن دامن گرفتن و اضطرابش * برفت از نرگس بىخواب خوابش

ذكر واقعهء جنگ و زخم برداشتن بكتاش و به جنگ رفتن بنت كعب

ز خوابش چون درآمد نرگس مست * همان دامان خود را داشت در دست فروباريد اشكى چون ستاره * گريبان كرد همچون صبح پاره ز تأثيرات چرخ پر ز نيرنگ * جهان را گه بود صلح و گهى جنگ مگر ناگه ز جايى پادشاهى * به جنگ حارث آمد با سپاهى سپاهى پره بسته كوه تا كوه * ز بسيارى چو ريك دشت انبوه زمين در زير ايشان خسته گشته * فلك بالايشان آهسته گشته دو لشكر صف كشيدند از پى جنگ * فراخاى جهان بر باد شد تنگ تو گفتى تيغ باد مهرگان بود * سران چون برگ و ميدان گلستان بود در آن موقف به پا آمد يكى رزم * كه گويى بود همچون محفل و بزم سنان رقاص بود و ناله هانى * اجل ساقى و سرها جام و خون مى بت لشكرشكن بكتاش خونسوار * ز خون خصم در كف تيغ خونبار