پريشان طرههاى تابدارش * پريشانست يعنى روزگارش
به سر تاجى كه اين باشد گواهم * كه اندر ملك خوبان پادشاهم
نگر چون طلعتى زيبنده دارى * كه چون من شهريارى بنده دارى
به تختى بر كه من داراى تختم * كه خدمتكاريت فرموده بختم
كسى كو همچو من با تاج و تخت است * بدن صيد غلامش سخت سخت است
به پيش تخت جامى پر ز باده * پى اظهار صد معنى نهاده
كه گر پرسى ز حال دل كه چونست * چو اينجام از فراقت پر ز خونست
دگر معنى كه جز اين نيست كامم * كه از يارى ميى ريزى به جامم
دگر وجه اينكه در هرجا كه هستم * ز جام عشقبازى تو مستم
دگر وجه اينكه هست از من پيامى * كه گهگه ياد ما آرى به جامى
هم آخر دايه بيرون رفت از كاخ * بهسوى منزل بكتاش گستاخ
كه اندر شهر ما آشفتهجانيست * كه باروى تواش عشق نهانيست
همىگريد ز هجرت همچو باران * و زو گردد خجل ابر بهاران
چو لختى زين سخنها گفت بارى * فكند اندر دل او خار خارى
بخواب اندر جمالى بود ديده * وزان ديدن دلى بودش رميده
پرىپيكر ز ديبا پرده برداشت * بر آن صورت همى لختى نظر داشت
به خاطر آمدش رويى كه در خواب * نمودند و ربودند از دلش تاب
به هر جزوى ز عضوش ديده بگشاد * بپاى دل از آتش بندى افتاد
پرستيدش به هشيارى و مستى * چنان كش شيوه آمد بتپرستى
شب اندر پردهپوشى رايت افراشت * ولى گلرخ نقاب از پرده برداشت
بزد بر پاى آن صورت بسى بوس * گذشت از عقل و دين و ننگ و ناموس
فغان برداشت كى نقاش استاد * ز من بر نقشهايت آفرين باد
ميى ناخورده از جام تو مستم * رخى ناديده بردى دل ز دستم
دريغا كاينچنين چنين ديوانه گشتم * به افسون پرى افسانه گشتم
بسى بگريست بر حال خرابش * ربود آخر ميان گريه خوابش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2001
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٠١