تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2001

مساهمون:

ص٢٠٠١
پريشان طره‌هاى تابدارش * پريشانست يعنى روزگارش به سر تاجى كه اين باشد گواهم * كه اندر ملك خوبان پادشاهم نگر چون طلعتى زيبنده دارى * كه چون من شهريارى بنده دارى به تختى بر كه من داراى تختم * كه خدمتكاريت فرموده بختم كسى كو همچو من با تاج و تخت است * بدن صيد غلامش سخت سخت است به پيش تخت جامى پر ز باده * پى اظهار صد معنى نهاده كه گر پرسى ز حال دل كه چونست * چو اينجام از فراقت پر ز خونست دگر معنى كه جز اين نيست كامم * كه از يارى ميى ريزى به جامم دگر وجه اينكه در هرجا كه هستم * ز جام عشقبازى تو مستم دگر وجه اينكه هست از من پيامى * كه گه‌گه ياد ما آرى به جامى هم آخر دايه بيرون رفت از كاخ * به‌سوى منزل بكتاش گستاخ كه اندر شهر ما آشفته‌جانيست * كه باروى تواش عشق نهانيست همىگريد ز هجرت همچو باران * و زو گردد خجل ابر بهاران چو لختى زين سخنها گفت بارى * فكند اندر دل او خار خارى بخواب اندر جمالى بود ديده * وزان ديدن دلى بودش رميده پرىپيكر ز ديبا پرده برداشت * بر آن صورت همى لختى نظر داشت به خاطر آمدش رويى كه در خواب * نمودند و ربودند از دلش تاب به هر جزوى ز عضوش ديده بگشاد * بپاى دل از آتش بندى افتاد پرستيدش به هشيارى و مستى * چنان كش شيوه آمد بت‌پرستى شب اندر پرده‌پوشى رايت افراشت * ولى گل‌رخ نقاب از پرده برداشت بزد بر پاى آن صورت بسى بوس * گذشت از عقل و دين و ننگ و ناموس فغان برداشت كى نقاش استاد * ز من بر نقشهايت آفرين باد ميى ناخورده از جام تو مستم * رخى ناديده بردى دل ز دستم دريغا كاين‌چنين چنين ديوانه گشتم * به افسون پرى افسانه گشتم بسى بگريست بر حال خرابش * ربود آخر ميان گريه خوابش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2001 | رضا قليخان هدايت