درآمد رهزن عشق از كمينگاه * به غارت برد عقل و دين آن ماه
دو چشمش محو و دل در شور مستى * نه از پاى و سر آگه نى ز هستى
به جوش آمد ز تاب عشق خونش * پريشان گشت عقل ذوفنونش
چه در باغ و چه در ايوان چه در كاخ * ز نيش عشق دل سوراخسوراخ
ز رسوايى خويش انديشه مىكرد * ز بيم جان صبورى پيشه مىكرد
صبورى كرد چندى بىرخ يار * هم آخر شد چو چشم خويش بيمار
سرش با زانويش افسانه گفتى * دلش با جان غم جانانه گفتى
زيان شد گنجى و سودى نديدند * دوا كردند و بهبودى نديدند
پرىرخ را فسونگر دايهيى بود * كه اندر مكر و حيلت پايهيى بود
شبى افسانهگوئى پيش بگرفت * حديث از عشقهاى خويش بگرفت
سخن از عشق و از مهر و وفا گفت * ز هرجا نكتههاى آشنا گفت
سمنبر با فسونگر همرهى كرد * دل خود اندكى زان غم تهى كرد
به دل گفت آن عجوز پرفسانه * كه تيرم راست آمد تا نشانه
به صد دلدارى و اميدوارى * به دو گفتا ز روى مهر و يارى
كه دلخوش داراى ماه قصبپوش * كه بينى شاهد مقصد همآغوش
چو از جانان نمىشايد صبورى * ببايد چارهيى در دفع دورى
تو مىسوزى در آتش زان پريوش * بود از دور دست او بر آتش
ببايد در دل او هم شرارى * كه تا آگه شود از بىقرارى
جمال خويش را بركش مثالى * قدى و طلعتى زلفى و خالى
مگر بر طلعتت گردد گرفتار * شود از درد پنهانت خبردار
پرىپيكر به آيينى كه دل خواست * جمال خويش بر ديبا برآراست
قدى سر تا به پا هر گوشه نازى * ولى در زير هر نازى نيازى
ميانى همچو مو در ناتوانى * ولى مو تا ميان زانجا كه دانى
دو آهو چون دو آهوى گرفتار * كه يعنى ناتوان هستند و بيمار
لبى كمرنگ و پنهان زير لب جان * كه جان اينجاستم در هجر جانان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2000
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٠٠٠