تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2000

مساهمون:

ص٢٠٠٠
درآمد رهزن عشق از كمينگاه * به غارت برد عقل و دين آن ماه دو چشمش محو و دل در شور مستى * نه از پاى و سر آگه نى ز هستى به جوش آمد ز تاب عشق خونش * پريشان گشت عقل ذوفنونش چه در باغ و چه در ايوان چه در كاخ * ز نيش عشق دل سوراخ‌سوراخ ز رسوايى خويش انديشه مىكرد * ز بيم جان صبورى پيشه مىكرد صبورى كرد چندى بىرخ يار * هم آخر شد چو چشم خويش بيمار سرش با زانويش افسانه گفتى * دلش با جان غم جانانه گفتى زيان شد گنجى و سودى نديدند * دوا كردند و بهبودى نديدند پرىرخ را فسونگر دايه‌يى بود * كه اندر مكر و حيلت پايه‌يى بود شبى افسانه‌گوئى پيش بگرفت * حديث از عشقهاى خويش بگرفت سخن از عشق و از مهر و وفا گفت * ز هرجا نكته‌هاى آشنا گفت سمنبر با فسونگر همرهى كرد * دل خود اندكى زان غم تهى كرد به دل گفت آن عجوز پرفسانه * كه تيرم راست آمد تا نشانه به صد دلدارى و اميدوارى * به دو گفتا ز روى مهر و يارى كه دل‌خوش داراى ماه قصب‌پوش * كه بينى شاهد مقصد هم‌آغوش چو از جانان نمىشايد صبورى * ببايد چاره‌يى در دفع دورى تو مىسوزى در آتش زان پريوش * بود از دور دست او بر آتش ببايد در دل او هم شرارى * كه تا آگه شود از بىقرارى جمال خويش را بركش مثالى * قدى و طلعتى زلفى و خالى مگر بر طلعتت گردد گرفتار * شود از درد پنهانت خبردار پرىپيكر به آيينى كه دل خواست * جمال خويش بر ديبا برآراست قدى سر تا به پا هر گوشه نازى * ولى در زير هر نازى نيازى ميانى همچو مو در ناتوانى * ولى مو تا ميان زانجا كه دانى دو آهو چون دو آهوى گرفتار * كه يعنى ناتوان هستند و بيمار لبى كم‌رنگ و پنهان زير لب جان * كه جان اينجاستم در هجر جانان