تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1999

مساهمون:

ص١٩٩٩
در آنجا شاه را آرام بايد * كه ابر از قطره بارى كم نمايد جز اين معنى مر او را ماه‌رويى است * كه در هر كشور از وى گفت‌وگويى است كنيدم گفت نام دلكشش فاش * به شه گفتند نامش هست بكتاش شه هشيار شد ناديده مستش * به دستش دل كه خود بنهد به دستش فرود آمد بدان قصر همايون * چو مهر خاورى بر تخت گردون بياوردش به خدمت مست باده * معنبر سنبلش بر پا فتاده لبى آب حيات از آن چكيده * تنى برگ سمن زان آفريده نگاهش پردهء تن باز مىكرد * بدل مىرفت و با دل راز مىكرد همان حارث پس از آشفته‌رايى * بپرسيدش كه جانا از كجايى به چشمان گفت غمازى ندانم * كه تركى مستم و تازى ندانم يكى ساغر لبالب خورد خسرو * به ياد لعل مىخوار بت نو دمادم مهر شه بر وى فزودى * پياپى داديش از جان درودى به عشرت بود با وى هر بهاران * برين بگذشت چندى روزگاران

ديدن رابعه بكتاش را

سمنبر روزى اندر باغ مىگشت * چنين تا از كنار قصر بگذشت به قصر هفتمين در شد به ايوان * كه ايوانش بدى برتر ز كيوان به خاطر آمدش كز منظر قصر * ببيند بارگاه خسرو عصر مگر حارث صلاى بار داده * به ايوان بود و سالاران ستاده به جاى خود اميران قوىبخت * همان بكتاش پيش پايهء تخت به پيش تخت گفتى رسته سروى * به زيبايى و رعنايى تذروى مسلسل‌طره‌ها دزدان طرار * مجعدگيسوان پيچنده چون مار لبى چون لعل و دندانى چو پروين * سر زلفى همه بند و همه چين يكى گردن بسان تختهء عاج * بهاى گردنش صد تخت و صد تاج كلاه از ناز بر سر كج نهاده * به هر سو خرمنى سنبل فتاده
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1999 | رضا قليخان هدايت