در آنجا شاه را آرام بايد * كه ابر از قطره بارى كم نمايد
جز اين معنى مر او را ماهرويى است * كه در هر كشور از وى گفتوگويى است
كنيدم گفت نام دلكشش فاش * به شه گفتند نامش هست بكتاش
شه هشيار شد ناديده مستش * به دستش دل كه خود بنهد به دستش
فرود آمد بدان قصر همايون * چو مهر خاورى بر تخت گردون
بياوردش به خدمت مست باده * معنبر سنبلش بر پا فتاده
لبى آب حيات از آن چكيده * تنى برگ سمن زان آفريده
نگاهش پردهء تن باز مىكرد * بدل مىرفت و با دل راز مىكرد
همان حارث پس از آشفتهرايى * بپرسيدش كه جانا از كجايى
به چشمان گفت غمازى ندانم * كه تركى مستم و تازى ندانم
يكى ساغر لبالب خورد خسرو * به ياد لعل مىخوار بت نو
دمادم مهر شه بر وى فزودى * پياپى داديش از جان درودى
به عشرت بود با وى هر بهاران * برين بگذشت چندى روزگاران
ديدن رابعه بكتاش را
سمنبر روزى اندر باغ مىگشت * چنين تا از كنار قصر بگذشت
به قصر هفتمين در شد به ايوان * كه ايوانش بدى برتر ز كيوان
به خاطر آمدش كز منظر قصر * ببيند بارگاه خسرو عصر
مگر حارث صلاى بار داده * به ايوان بود و سالاران ستاده
به جاى خود اميران قوىبخت * همان بكتاش پيش پايهء تخت
به پيش تخت گفتى رسته سروى * به زيبايى و رعنايى تذروى
مسلسلطرهها دزدان طرار * مجعدگيسوان پيچنده چون مار
لبى چون لعل و دندانى چو پروين * سر زلفى همه بند و همه چين
يكى گردن بسان تختهء عاج * بهاى گردنش صد تخت و صد تاج
كلاه از ناز بر سر كج نهاده * به هر سو خرمنى سنبل فتاده