مگو دريا چرا موجى برآرد * برد موجى و موج ديگر آرد
اگر سروى فتاد از طرف بستان * بپاشد گلبنى نو در گلستان
اگر شمعى فروبنشست از سوز * برآمد آفتابى عالمافروز
اگر افراسيابى رخت بنهاد * قدم كيخسروى بر تخت بنهاد
پسر شد شاه و بر تخت پدر شد * پدر يكباره از يادش به در شد
چو مه از ميغ و همچون صبح از ليل * برآورد از سياهى حارث آن خيل
بهسوى قصر خواهر رفت گستاخ * به باغ ايدر همىشد تا بدان كاخ
يكى آهوى مشكين ديد در چين * بلى در چين بود آهوى مشكين
پريشان كرده مشكين گيسوان را * كه تا باشد كمندى آهوان را
ز گردن درگسسته عقد گوهر * به مه صد عقد بيش از لؤلؤ تر
برادر ماهش از پروين برى كرد * به افسون رام با خود آن پرى كرد
كه از تن بركش اين مشكينه اكسون * به گلگون ديبهيى آراى موزون
كسى كش سينه چون سيمين پرند است * سيهپشمينه بر بالاش چند است
به جدوجهد با وى بس بكوشيد * كه بر جاى سيه ديبا بپوشيد
رفتن حارث به شكار و ديدن بكتاش الى آخره
غرور شاهى و عهد جوانى * چه آرد غير عيش و كامرانى
بهار جانفزاى و بادهء ناب * كه اندر كنج خلوت آورد تاب
گرفت از ساقيش شه ساغرى چند * ز لعلش نقل مى را شكرى چند
به صحرا رفت جام باده در دست * وشاقانش همه چون چشم خود مست
گهى تيرافكنان ابر گهربار * چنان تيرى كه پيكانش گهردار
گهى خوشخوش ز طرف كوه خارا * شده رنگين كمانى آشكارا
كمان و تير گردون ديده ز ايام * سپر بر سر كشيده خسرو از جام
چو در نخچيرگاه شه رسيدند * بسا نخجير كاندر خون كشيدند
به شه گفتند كاندر اين حوالى * فلان سرهنگ را قصريست عالى