در آنجا هردمى بر چشم ياران * هزاران يك شدند و يك هزاران
به وقتى با سعادت گشته مقرون * به درج خويش شد آن در مكنون
شه و اهل حرم تا قرب ماهى * برش بودند و زان پس گاهگاهى
فوت كعبه و جلوس حارث فرزند او
به چشم آنكه عقلش شد خردسنج * جهان نطعى است همچون نطع شطرنج
در آن بس مهرههاى گونهگونه * وجود هريك از چيزى نمونه
اگر اسب و اگر پيل ار پياده * به پاى خويشتن هريك ستاده
اگر نزديك هم ور زان كه دورند * همه از بهر يك بازى ضرورند
چو نادان بنگرد اين كارگه را * ز حيرت گم كند يكباره ره را
چو آگاهى ندارد دل خراشد * كه آن رفت از چه وين بهر چه باشد
چرا اين كج رود وان يك رود راست * چرا شه اندر آنجا رخ در اينجاست
چرا از اسب زين شه به خرزين * چرا رخ مىنهد بيدق به فرزين
بداند آنكه اين بازى براند * كه آن بايد رود وين يك بماند
غرض كاخر ازين شطرنج پرلعب * به صد بيچارگى شهمات شد كعب
ز تأثيرات اين گسترده شطرنج * فتادش زورق تن در شط رنج
به حكمت مرگ اگر درمان پذيرد * حكيمى در جهان بايد نميرد
چو ياران حال شه نظاره كردند * به مرگ او گريبان پاره كردند
به روى چون مهش از هر كناره * شتابان اشكها همچون ستاره
ز خون دل رخش بر رنگ لاله * بر آن رخ اشك چون بر لاله ژاله
تهى فرمود از سنبل چمن را * بنفشه كشت مر باغ سمن را
سحابش لاله را پژمردگى داد * تگرگش غنچه را آزردگى داد
به مرگ كعب باب خوشخصالش * سيه پوشيد چشم و زلف و خالش
چو دهقانيست گردون فسونساز * كه كشت و كشتهء خود بدرود باز
مگر بودن بود بهر نبودن * مگر كشتن بود بهر درودن