تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1995

مساهمون:

ص١٩٩٥
يكى نور است عشق جلوه‌آرا * به هرجايى به رنگى آشكارا ازو در كعبه عكسى ديد طايف * ازو در دل جمالى يافت عارف فغان برداشت آن كاينجاش جوييد * ندا درداد اين كز ماش جوييد چو زد بر ديده بيناييش دانند * چو زد بر عقل داناييش خوانند چو در تن جلوه‌گر شد جانش خواندند * چو در دل شد عيان جانانش خواندند چو اندر لعل او نامش ملاحت * چو اندر نطق من اسمش فصاحت سخن‌سنجان ز يك جامند سرمست * ولى هر جام را اندازه‌يى هست به نظم و نثر چندانم كه ياراست * به نام شاه خواهم نامه‌آراست شه لشكرشكن سلطان ابو النصر * شهنشه ناصر الدّين خسرو عصر

گفتار در ذكر حال حارث بن كعب قزدارى و خواهرش رابعه و قصر او

به شهر بلخ شاهى حكمران بود * كه بر گردنكشان حكمش روان بود يكى فرزند حارث نام بودش * كه خون خصم مى در جام بودش هم از عهدى كه جايش بود در مهد * پدر را جانشين بود و وليعهد به حكم آنكه چون مهرش بدى چهر * پدر را نيز با چهرش بدى مهر صباحى از صبوحى شاه سرمست * به پيش تخت ساقى جام در دست سرود و رود و نوشانوش ساقى * فزوده جسمها را جان باقى به ساغر برده ساقى خوش سرانگشت * هلالى چند را خورشيد در مشت به ناگه خادمى از در درآمد * كه از برج شهى ماهى برآمد ز باغ دولت‌شه رسته سروى * كه بر هر شاخ او زيبد تذروى بهشتى طلعتى حورى سرشتى * بدان خوبى نه حورى نه بهشتى نگارى جانفزا دلكش بهارى * نگار چين بهار قند هارى ز هفت و هشت چون بگذشت سالش * جهان پر گشت از صيت جمالش ز عشقش چونكه در دل بود نورى * ز خوردى در سرش مىبود شورى خردمندان به امر شه دويدند * براى قصر او جايى گزيدند