يكى نور است عشق جلوهآرا * به هرجايى به رنگى آشكارا
ازو در كعبه عكسى ديد طايف * ازو در دل جمالى يافت عارف
فغان برداشت آن كاينجاش جوييد * ندا درداد اين كز ماش جوييد
چو زد بر ديده بيناييش دانند * چو زد بر عقل داناييش خوانند
چو در تن جلوهگر شد جانش خواندند * چو در دل شد عيان جانانش خواندند
چو اندر لعل او نامش ملاحت * چو اندر نطق من اسمش فصاحت
سخنسنجان ز يك جامند سرمست * ولى هر جام را اندازهيى هست
به نظم و نثر چندانم كه ياراست * به نام شاه خواهم نامهآراست
شه لشكرشكن سلطان ابو النصر * شهنشه ناصر الدّين خسرو عصر
گفتار در ذكر حال حارث بن كعب قزدارى و خواهرش رابعه و قصر او
به شهر بلخ شاهى حكمران بود * كه بر گردنكشان حكمش روان بود
يكى فرزند حارث نام بودش * كه خون خصم مى در جام بودش
هم از عهدى كه جايش بود در مهد * پدر را جانشين بود و وليعهد
به حكم آنكه چون مهرش بدى چهر * پدر را نيز با چهرش بدى مهر
صباحى از صبوحى شاه سرمست * به پيش تخت ساقى جام در دست
سرود و رود و نوشانوش ساقى * فزوده جسمها را جان باقى
به ساغر برده ساقى خوش سرانگشت * هلالى چند را خورشيد در مشت
به ناگه خادمى از در درآمد * كه از برج شهى ماهى برآمد
ز باغ دولتشه رسته سروى * كه بر هر شاخ او زيبد تذروى
بهشتى طلعتى حورى سرشتى * بدان خوبى نه حورى نه بهشتى
نگارى جانفزا دلكش بهارى * نگار چين بهار قند هارى
ز هفت و هشت چون بگذشت سالش * جهان پر گشت از صيت جمالش
ز عشقش چونكه در دل بود نورى * ز خوردى در سرش مىبود شورى
خردمندان به امر شه دويدند * براى قصر او جايى گزيدند