محمد نور پاك ايزد پاك * سزاوار نشست تخت لولاك
صدف بود آدم و او چون گهر بود * شجر بود آدم و او چون ثمر بود
صدف آرى بجز بهر گهر نيست * شجر آرى بجز خاص ثمر نيست
وجودش پرتو خورشيد ذاتست * ز نور او وجود كايناتست
يكى ذات مقدس را دو مظهر * يكى گشته ولى ديگر پيمبر
بهسوى خلق و حق بهر هدايت * از آن ظاهر نبوت زين ولايت
يكى خورشيد تابان گشته باهر * فروغش در ده و دو برج ظاهر
كسى طوفان بىدينى نبيند * كه اندر زورق آنان نشيند
فى التوحيد و التحقيق
چو يزدان گنج مخفى خواست پيدا * گهرها ساخت از مخزن هويدا
گهر زان دور از آن گنجينه مىخواست * كه بهر حسن خود آيينه مىخواست
هم او گنج و همو گنجينه آمد * هم او منظور همو آيينه آمد
سببها پردههاى ديدهء ماست * مسبب ور نه خود بىپرده پيداست
هدايت سر برآر از خواب مستى * چه مغرورى بدين پندار هستى
ز تاب مهر عكسى بر گل افتاد * ز خود دانست و كارش مشكل افتاد
سراسر نقشها نقشى بر آبست * اگرچه بحر بنمايد سرابست
سراب و بحر را بگذار بارى * بزن نقشى كه ماند يادگارى
بجز نقش سخن اندر زمانه * نماند هيچ نقشى جاودانه
سخن بگشاد چون بر دل در عشق * ببايد بر گشادن دفتر عشق
زهى عشق و زهى رسوايى عشق * زهى عشق و زهى شيدايى عشق
زهى رسواييش كاو پردهپوش است * زهى شيداييش كان عين هوش است
دلى كز عاشقى شورى ندارد * چو چشمى دان كه آن نورى ندارد
مبين آن كو به قيدت بسته سازد * كه از هر قيد جز خود رسته سازد
نشايد زيستن بىعشقبازى * حقيقى گر نباشد هم مجازى