تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1994

مساهمون:

ص١٩٩٤
محمد نور پاك ايزد پاك * سزاوار نشست تخت لولاك صدف بود آدم و او چون گهر بود * شجر بود آدم و او چون ثمر بود صدف آرى بجز بهر گهر نيست * شجر آرى بجز خاص ثمر نيست وجودش پرتو خورشيد ذاتست * ز نور او وجود كايناتست يكى ذات مقدس را دو مظهر * يكى گشته ولى ديگر پيمبر به‌سوى خلق و حق بهر هدايت * از آن ظاهر نبوت زين ولايت يكى خورشيد تابان گشته باهر * فروغش در ده و دو برج ظاهر كسى طوفان بىدينى نبيند * كه اندر زورق آنان نشيند

فى التوحيد و التحقيق

چو يزدان گنج مخفى خواست پيدا * گهرها ساخت از مخزن هويدا گهر زان دور از آن گنجينه مىخواست * كه بهر حسن خود آيينه مىخواست هم او گنج و همو گنجينه آمد * هم او منظور همو آيينه آمد سببها پرده‌هاى ديدهء ماست * مسبب ور نه خود بىپرده پيداست هدايت سر برآر از خواب مستى * چه مغرورى بدين پندار هستى ز تاب مهر عكسى بر گل افتاد * ز خود دانست و كارش مشكل افتاد سراسر نقشها نقشى بر آبست * اگرچه بحر بنمايد سرابست سراب و بحر را بگذار بارى * بزن نقشى كه ماند يادگارى بجز نقش سخن اندر زمانه * نماند هيچ نقشى جاودانه سخن بگشاد چون بر دل در عشق * ببايد بر گشادن دفتر عشق زهى عشق و زهى رسوايى عشق * زهى عشق و زهى شيدايى عشق زهى رسواييش كاو پرده‌پوش است * زهى شيداييش كان عين هوش است دلى كز عاشقى شورى ندارد * چو چشمى دان كه آن نورى ندارد مبين آن كو به قيدت بسته سازد * كه از هر قيد جز خود رسته سازد نشايد زيستن بىعشق‌بازى * حقيقى گر نباشد هم مجازى